| |
|
اين وبلاگ در بعضي موارد حاوي حرفهاي زشتي است که بچه هاي بد توي کوچه مي زنند. پيشاپيش به عزيزاني که به کلمات زشت حساسيت دارند هشدار داده مي شود |
|
پنجشنبه ٧ دی ،۱۳۸٥
پنج عادت مردمان غيرمؤثر
به منظور لبيك گفتن به دعوت ياران وفادار، افراپرس و آميرزا، و افشاي ابعاد ناپيداي شخصيت مرموز و منحصربهفردمان و در راستاي تاريخ به مكتب رفتن حسني (با سرور طنزپردازان جهان اشتباه نشود) كه همان جمعه است، پس از گذشت n شب از يلدا، افاضات زير را از خود در كرديم. اما چون نفهميديم كه بايد 5 واقعه را شرح دهيم، يا اين كه 5 ويژگي مستورمان را هويدا كنيم، هم ]شرح[ داديم، هم ]هويدا[ كرديم. نخست، پنج واقعه شگفتآور: 1- وقتي كه تِرِكمان زديم : معلم كلاس اول دبستان خيلي با جذبه بود. بچههاي حرف گوش نكن را هم گاهي اوقات با يك خط كش چوبي تنبيه ميكرد. يك روز سر كلاس شديداً احساس نياز به قضاي حاجت از نوع "كار بزرگ" داشتيم. قبل از ما يكي از بچهها كه يك بار ديگر هم در همان روز به دستشويي رفته بود، از معلم اجازه خواست كه برود توالت. معلم هم به او گفت: «مگر تو مسافري كه همهاش بين كلاس و توالت رفت و آمد ميكني؟» ما پيش خودمان فكر كرديم كه : 1) معلم حرف خيلي بد و خشني زده. 2) آن پسر خيلي كار بدي كرده كه رفته توالت. و نتيجه گرفتيم كه نبايد براي آن امر خير از كلاس خارج شويم. چشمتان روز بد نبيند. "كار بزرگ" آنچنان فشاري به ما وارد كرد كه همان جا، روي نيمكت، توي شلوار خودمان همان كاري را كرديم كه الآن رييسجمهورمان دارد توي كشور ميكند. تازه بعد از آن هنوز يك زنگ ديگر هم باقي بود كه همان جا وسط هنر نمايي خودمان نشستيم. بعدش هم در حالي كه مثل "لاندا" راه ميپيموديم، پياده رفتيم خانه. 2- وقتي كه فهميديم : ما هم مثل پرس بانو تا كلي وقت (دوره راهنمايي) از مكانيزم توليد بچه و اسامي ابزارهاي آن! (ياد دكتر ص به خير) هيچ اطلاع يا شهودي نداشتيم. تا زماني كه سال سوم راهنمايي، روزي در باغ وحش متوجه حركات نامأنوس دو ميمون شديم. دو بچه چهار- پنج ساله كه آنجا بودند، راجع به آن كار و اسامي اعضاي درگير در آن توضيحات مبسوطي به هم دادند كه اينجانب نيز مستفيض گشتيم و افقهاي جديدي به رويمان گشوده شد. 3- وقتي كه Date كرديم : ما و همسربانو در بسياري از امور همچون پت و مت هستيم. اما در دوران جواني و پيش از ازدواج شبيه پت و مت نبوديم، خود آنها بوديم. در اولين Dateمان از يك هفته قبلش قرار گذاشته بوديم برويم كافه نادري. فكر ميكرديم كه بزرگترين بيناموسي آن است كه از جلوي دانشگاه با هم سوار تاكسي شويم. لذا قرار شد سوار دو تاكسي جداگانه شويم و از وسط راه باهم برويم. ما ميدان انقلاب پياده شديم و همسر، جمهوري. به هم نگفته بوديم كه كجا پياده شويم. ايشان مطمئن بودند كه ما جمهوري پياده ميشويم. ما نيز اطمينان داشتيم كه ايشان انقلاب پياده ميشوند. يك ساعتي مثل گربه گيج توي سرما دور خودمان چرخيديم. تلفن همراه هم كه در آن عصر ژوراسيك مخصوص فرزندان اغنيا بود. رفتيم كافه نادري. مجدداً ضايع شديم و ايشان را پيدا نكرديم. مثل خنگها، دست از پا درازتر برگشتيم خوابگاه. 4- وقتي كه آدم فروختيم : سال دوم يا سوم دوره ليسانس بود كه همه بچهها قرار گذاشتند كه سر يك كلاس خسته كننده نروند. فكر كنم قرار بود استاد كوييز هم بگيرد. ما آدم فروشي كرديم و رفتيم. هم دوستان ضايع شدند، هم خودمان. 5- وقتي كه در شلوغترين ساعت شب وسط ميدان آرياشهر، با زيرشلواري راه رفتيم : دوستان نزديك، حتماً دو برادر از اقوام ما به نامهاي «بز لاغر» و «بز چاق» را ميشناسند. (ما هم بز پير هستيم.) شبي منزل آنها مهمان بوديم. عمويمان يك زير شلواري اصل يزدي، از آنهايي كه پارچه نخي است و راهراه است و مثل بادبان ميماند و پاچههايش گشاد است (خلاصه خيلي ضايع است)، به ما داد كه دو سايز براي ما گشاد بود و خشتكش هم مقاديري جر خورده بود. وقتي ميخواستيم راه برويم، با يك دست بايد كمرش را ميگرفتيم تا پايين نيايد. برادران بز به ما عرض كردند كه ميروند دنبال پدرشان. از ما خواستند كه با همان لباس، سوار ماشين شويم و با آنها برويم. از آنها اصرار و از ما انكار. گفتند كه اصلاً از ماشين پياده نميشويم. خلاصه ما با همان لباس + دمپايي پاره سوار ماشين شديم. وسط ميدان صادقيه جناب بز چاق گفتند كه «چراغ عقب ماشين افتاد.» از ما خواستند كه نگاهي بيندازيم. همين كه پياده شديم، ما را گذاشتند و رفتند. آي ضايع بود. آي ضايع بود ... دوم، پنج ويژگي اسرارآميز: 1- ما تواناييهاي شگرفي داريم. در برخي از اين تواناييها به كلم پخته و كرم خاكي پهلو ميزنيم. از جمله: قدرت مديريت، توانايي تقلب در امتحان، قدرت «نه» گفتن و اعتماد به نفس 2- از بعضي چيزها آنقدر خوشمان ميآيد كه اگر يك سگ «دوبرمن» ما را با دوست دخترش اشتباه بگيرد، كمتر ناراحت ميشويم. از جمله: آدم خاليبند خود تحويلگير، علوم مديريت وساير علومي كه انسان ميتواند معدهاش را بهجاي مغزش قرار دهد و راجع به آنها اظهار نظر كند، غيرت، تعصب، افتخار، هيجان، سرعت، رانندگي ايراني، بوي جوراب، تام كروز، سيروس مقدم، صداي زنگ تلفن بهخصوص از نوع همراه و ... 3- ديوانه آشپزي هستيم، از هر مكتبي كه باشد. دست رد به سينه هيچ غذايي نميزنيم. كرفس و ميگوي خام را ميپرستيم. فقط از بوي روغن سوخته فست فودها بدمان ميآيد. آشپزي و غذاي جديد، تنها چيزي است كه هميشه خوشحالمان ميكند. فيلم ديدن و بيش از آن فيلم جمع كردن نيز حالمان را خيلي خوب ميكند. 4- بازي را خيلي دوست داريم. لگو، مونوپولي، سرنخ، ماشين بازي (ماشينهاي كوچك آهني اسباببازي)، دزد و پليس بازي ... اما بازي اثيري ما فوتبال حيوانات است. در كودكي، 700-800 تا حيوان پلاستيكي داشتيم. با برادرمان با آنها فوتبال بازي ميكرديم. قوانين اين فوتبال، كاملاً مكتوب و مستند و موجود است. دروازه و توپ و زمين استاندارد داشت. در دو رده بزرگسالان (حيوانات درشت جثه) و جوانان (حيوانات كوچك جثه) هر سال جام جهاني برگزار ميكرديم. سوابق جامهاي جهاني با عكس تيمهاي شركت كننده موجود است. تمام حيوانات اسم و فاميل داشتند كه بيشتر، بازيكنان دهه 80 و 90 بودند. هر گونه از حيوانات يك تيم داشتند. ايرلند: كرگدنها – فرانسه: فيلها – شوروي: اسبهاي آبي – ايتاليا: شيرهاي نر – انگليس: شيرهاي ماده – چكسلواكي: جوندگان – يوگسلاوي: گاوها – مصر: شترها – كامرون: ببرها – ايران: اسبها – بلژيك: خرسها – هلند: پرندگان – برزيل: گوريلها – اسپانيا: كانگوروها – آرژانتين: دايناسورهاي1 – آلمان: دايناسورهاي2 – روماني: آدمهاي سفيدپوست – كلمبيا: آدمهاي سرخپوست – سوئد: آهوها و گوزنها، و ده، پانزده تيم ديگر. نصف قاليچههاي خانهمان سر اين فوتبال، نخ نما شد. هنوز يك پينه روي پاي چپمان داريم كه يادگار همان بازيها است. خيلي وقتها بازيهاي حساس و كلاسيك به جنجال و دعوا كشيده ميشد. هريك از تيمها مادامالعمر مال يكي از ما دو نفر بود. محبوبترين تيم ما، ايرلند بود كه اولين جام جهاني را برد. اگر پروفايل اوركات ما را نگاه كنيد، علاقه ما به كرگدن و ايرلند از همينجا ميآيد. جالبترين قانون آن بود كه اگر كسي بهجز در بازيهاي تيم كلمبيا ميگوزيد، كاپيتان تيمش يك كارت زرد ميگرفت (كلمبياييها حق مسلمشان بود كه هرچه ميخواهند بگوزند). قانون مشابهي در مورد تيم شوروي و بادگلو وجود داشت. بس است ديگر. تركانديم با نوستالژي. خلاصه اين كه خيلي دوست داشتيم. 5- برخلاف ظاهر مضحكمان، اشكمان بسيار دم مشكمان است. راحتترين وسيله براي گرياندن ما نوستالژي است. عكسهاي قديمي، خاطرات كودكي، روياي خانه زمان بچگي .... دليل ديگر گريه ما، بچه ننه بودنمان است. خيلي زود بهمان بر ميخورد. از ارتفاع هم مثل سگ ميترسيم. ميدانيم كه خيلي حال كرديد كه با يكي از عجايب عصر حاضر بيشتر آشنا شديد. نوش جانتان! از متين، شادي، آيدين، پروش و اميدخان ميخواهيم كه اگر هنوز يلدا بازي نكردهاند، دست بهكار شوند. هها گنگني هم اگر تونست بنويسه.
پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥
ياد آر ز شمع مرده، ياد آر
طناز نجيب و خجالتي هم رفت. به خاطر بيهمهچيز نبودن، زياد سختی کشیده بود. آدمهای کمی رو میشناسم که این بشر رو از نزدیک دیده بودند و عاشقش نبودند. یکی از این استثنائات، قاضي معروف همشهري ما است. به قول متين، ما كه از حكمت خدا سر در نياورديم. بعضيها كه تو دوران كودكيشون با تيرانوسوروسها تو كوچه فوتبال بازي ميكردند، بايد تا چند قرن ديگه هم ما رو از حيات گهربار و صداي پيرزنوار خودشون محظوظ كنند؛ اون وقت يكي مثل عمران ... جمعه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٥
طرح اوليه قسمت هفتاد و پنجم سريال نرگس يا A Practical Guide for L_e_s_b_i_a_n_s
نرگس با چادر نماز نشستهاست و در حالت بهت به نقطهاي دور مينگرد. سمانه وارد ميشود و نرگس را ميمالد. نرگس به سمانه نگاه نميكند و همچنان مبهوت است. سمانه باز هم او را ميمالد. سمانه : قوووربونت برم، تو چرا با خودت اين كارها رو ميكني؟ نرگس (با حالت بهت شديد): سمانه، من بايد ... (حرفش را ناتمام ميگذارد. به نقطهاي ديگر مينگرد و بهت ميكند.) سمانه: عزيزم بيا قرصت رو بخور. خيلي تب داري. (اين همان تبي است كه از قسمت پنجاهم تا به حال ادامه دارد.) (سمانه شانههاي نرگس را ميمالد) (تلفن 39 بار زنگ ميزند و سمانه پس از 7 دقيقه گوشي را برميدارد.) سمانه: بله ... بله ... از ايشون چي ميخواين؟ ... باشه ... نرگس جان، بيا يه آقا باهات كار داره. نرگس: چي؟؟؟ يه آقا؟ (نرگس شديداً حالت بهت و تعجب دارد) (سمانه گوشي را به نرگس ميدهد و بازوي نرگس را ميمالد.) نرگس : بله ... شماييد آقاي شوكت ... شما يك آدم عقدهاي بدبخت رواني كلاش مادر... گاو سگپدر ك...ني هستيد ... ريدم به قبر پدرت شوكت. (نرگس در حالت بهت گوشي را رها ميكند و شروع به ول شدن روي زمين ميكند. سمانه در بين راه او را ميگيرد و گردن نرگس را ميمالد.) سمانه: چي گفت؟ نرگس: (با حالت بهت به جهت مخالف سمانه نگاه ميكند) سمانه! نسرين! (سمانه قسمتهاي برجستهاي از نرگس را ميمالد و در حالي كه اشك ميريزد، سر تكان ميدهد.)
(نسرين در يك كابين تلفن ايستاده است و شمارههاي مختلفي را ميگيرد كه هيچكدام جواب نميدهند. 3 عدد زن با لباس كردي بسيار بسيار نو و شيك به طور متناوب و در فاصلههاي 10 ثانيهاي به تنها كابين تلفن موجود ديگر، وارد، و سريعاً خارج ميشوند.)
(با تلفن صحبت ميكند.) شوكت: ابراهيمي، معلوم هست تو كدوم گوري هستي؟ ... اين نرگس خانوم بدجوري داره موي دماغ ما ميشه. بايد يه نقشهاي بكشيم ... آره، يه نقشه خوب ... ديگه خودت ميدوني. يه نقشه توپ بكش كه ديگه هوس نكنه با من در بيفته ... آفرين، اي خواهر... عجب نقشهاي! (زهره وارد دفتر ميشود. لبها را غنچه كرده. دهانش در حدود 2 سانتيمتر از ارتفاع و 1 سانتيمتر از عرض باز است. حالت عصبي دارد.) شوكت: باشه، باشه. بعداً بهت زنگ ميزنم. زهره: باباااااا! شما واقعاً ديگه شورش رو در آورديد. شما هميشه بهروز رو لوس كرديد. از جون مجيد چيميخوايد؟ چرا نميذاريد ما زندگيمونو بكنيم؟ (مجيد پشت در فالگوش ايستاده است و سيگاري را شبيه به دسته بيل به دست گرفته است. سيگار فقط دود ميشود و مجيد به آن كاري ندارد.) مجيد (آهسته) : اينو خوب اومدي! (شوكت ميلرزد. نعره ميزند. قلبش را ميگيرد. خودش را روي صندلي مياندازد. رستم وارد ميشود. در حالي كه باسنش را با طول موج يك متر تكان ميدهد، دو دستي توي سر خود ميزند.) رستم: اي واي، آقا، چي ثد؟ اي داد، ديدي چه خاكي به ثرمون ثد؟ (زهره با دهان باز به ارتفاع 4 سانتيمتر و عرض يك سانتيمتر، حركتهاي ريزي به سرش ميدهد و با حالت قهر به سمت ديگري نگاه ميكند.)
(جلسهاي با حضور 10 نفر تشكيل شدهاست. آقاي كياني با ريش كوتاه، يك آقاي دكتر با ريش انبوه و لبخند دائمي و 8 نفر كارگر ساختماني با كت و شلوار و مقدار مناسبي سبيل كه در طول جلسه حرفي نميزنند و تنها سر تكان ميدهند، حاضرين جلسه هستند.) كياني: آقاي دكتر، همون طور كه ميدونيد، پروژه تحقياتي قبلي ما با موفقيت انجام شد. ما در اون پروژه تونستيم يك نمودار با Excel بكشيم كه مصرف گاز رو در 5 سال گذشته نشون ميداد. دكتر: آفرين، واقعاً عاليه. من خيلي به شما اميدوارم. براي همين يه پروژه بزرگ تحقيقاتي ديگه براي شما دارم. ميدونيد كه ... مملكت ما به جوونهاي فعالي مثل شما خيلي احتياج داره. هه هه هه هه! (همه ميخندند و به هم نگاه ميكنند.) كياني: آقاي دكتر، شما هنوز هم مثل دوران دانشكده، بذلهگو و شوخ هستيد! حالا در مورد پروژه حرف بزنيد. دكتر: با توجه به كمبود انرژي در آينده و فوايد متعدد انرژي هستهاي، و همچنين، نظر به تجربيات شما در زمينه بهينهسازي مصرف انرژي، شما بايد ضرورت استفاده از انرژي هستهاي را با توجه به محورهاي زير بررسي كنيد:
كياني (با ريش بسيار بلند!): آقاي دكتر فراموش كرديد، از محور مهمي مثل «صرفهجويي حاصل از به كارگيري انرژي هستهاي به جاي انرژي حاصل از سوختهاي فسيلي در ضدعفوني كردن شرت بيماران سرطاني» ياد كنيد. (دكتر رويش را به سمت دوربين بر ميگرداند و در حالي كه يك نمودار در دست گرفتهاست، دستي به ريشش ميكشد . لبخند ميزند.) دكتر: بله . هه هه هه! (جلسه ادامه مييابد.)
(نرگس مبهوت به عكسهاي نسرين و مادرش نگاه ميكند. سمانه با يك ليوان آب در دست، وارد ميشود.) نرگس (با حالت بهت و پشت به سمانه): سمانه جان، تو برو خونه. آقاي هدايت نگران ميشه. آخه در زندگي شما زخمهايي است كه همچون خوره، روح انسان را در تاريكي ميجود. سمانه: من بهش زنگ زدم. قرار شد با بچه بره پيش مادرم. من امشب پيشت ميمونم. (نرگس باز هم پشتش را به سمانه ميكند. خيره به دوربين مينگرد. چند بار سرش را تكان ميدهد و دوباره با بهت بيشتر به دوربين نگاه ميكند.) نرگس: سمانه، من ... سمانه: عزيزم. (سمانه در حالي كه لبهايش را ميگزد و نرمنرمك گريه ميكند، بخشهايي از نرگس را كه اگر نام آنها برده شود، اين وبلاگ فيلتر خواهد شد، ميمالد.) (نور fade ميشود.) (تيتراژ پاياني)
جمعه ٤ فروردین ،۱۳۸٥
سال نو مبارك
همه انرژیها و بقيه چيزها حق مسلم ماست. سال سگ بر همه هم وطنان دوست داشتنی و فرهيخته مبارك. یکشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٤
اِن قد خوببببه
وقتی امير وبلاگ مینويسد. پنجشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٤
گفتگوي تمدنها
مدتيه كه دارم سعي ميكنم دشمنهاي قديميام رو نه تنها تحمل كنم، بلكه حتي دركشون كنم و دوستشون داشته باشم.
تو آبگوشت، ليمو عماني ميريزم، اون هم 5 تا.
دوشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٤
چوق به دستهای شريف
چی فكر میكرديم، چی شد: چوب به دستهای ورزيل، بعد از ۳۳ سال، دوباره در شريف در حال اجراست. اين بار، ورژن علی پروش. صحنهها و شخصيتها كم شدهاند و فضای كار از حالت رئال محض خارج شدهاست. تا پنجشنبه فرصت داريد كه ببينيد و به ريش ما بخنديد. (البته جز ريش اينجانب، چيز خندهدار ديگری وجود ندارد.) ساعت ۴، آمفیتياتر مركزي شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٤
مهمترين شخصيت جهان
- خبرنگاران رسانههاي مهم گروهي جهان در كف مصاحبه با رييس جمهور. - سران مهمترين كشورهاي جهان : الهي ما قربان رييس جمهور ايران برويم. - وزيران خارجه سه كشور اروپايي: ما ان رييس جمهور ايران هم نيستيم. - دبيركل سازمان ملل: خاك به گورم! اين جيگر ديگه كيه؟ - كاندوليزا رايس: ما از ايران ميخواهيم كه حتماً بمب اتم بسازد و گرنه ما از غصه بمبهايمان را به نقاط تحتاني دستگاه گوارشمان فرو ميكنيم. تازه، رييس جمهور هنوز سخنراني ۲۰ دقيقهاياش رو هم ايراد نكرده. وگرنه معلوم نبود رسانه ملي چه جوري خودش رو جر ميداد. يادش به خير، ۸ سال پيش تلويزيون حاضر بود روزي سه نوبت فيلم سوپر پخش كنه ولي سخنراني خاتمي تو سازمان ملل رو نشون نده. پخش سخنرانياش اونقدر تأخير و پرش داشت، كه اگه «سينما يك» ميخواست «Eyes Wide Shut» رو پخش كنه، كمتر سانسور ميكرد. يه نكته از ترجمه همزمان مصاحبه CNN با رييس جمهور: Hostage يعني جاسوس!
پنجشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٤
بابا فعال!
محض اين که يه وقت فکر نکنند غير فعال هستيم. دوشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٤
بخور. نميخوري؟ خوردي؟
حدوداً دو هفتهاي از رفتن خرولانس گذشته بود كه تصميم گرفتم يه كم بيشتر از يه سر، بابا نهنه رو ببينم. بنابراين، مقادير معتنابهي ادرار در داخل كارها و پروژههاي در دست اجرا روانه نموديم و رهسپار خانه پدري شديم. تو اين 10 سالي كه از دانشجو شدنم ميگذره، گاهي فكر ميكنم كه مامانم تصور ميكنه كه وقتايي كه منو نميبينه در فقر غذايي شديد و تحت قحطي خانمان برانداز به سر ميبرم. يه جورايي سعي داره تمام احساساتي رو كه نسبت به من پيدا ميكنه، تحت عمل خوردن ابراز كنه. تو اين چند روز با يه آمار گيري تقريبي متوجه شدم كه موقع صحبت كردن با من، افعال مشتق از مصدر "خوردن" رو بيشتر از بقيه فعلها استفاده ميكنه. بهخصوص افعال امري؛ فعلهاي امري مشتق از "خوردن" كه در طول روز ميشنوم، به تنهايي بيش از 8 برابر مجموع ساير افعال امري ميشه. يه راهي بهم نشون بديد كه بهش حالي كنم كه تا وزن سه رقمي فقط 5 كيلو مونده. «تا دولت كريمه، يك يا حسين ديگر»
[ خانه | بايگاني | نامه در وکنيد ] |
اين جاها خوبه. سر بزنين
فهرست وبلاگ ها به ترتيب گردگيري شدن
سايت
هاي خبري
آفتاب
از کدوم طرف در اومده مهربون شدي
تفت
:لوگوي وبلاگ |
">