اين وبلاگ در بعضي موارد حاوي حرفهاي زشتي است که بچه هاي بد توي کوچه مي زنند. پيشاپيش به عزيزاني که به کلمات زشت حساسيت دارند هشدار داده مي شود

چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۳
بر باد رفته

آقا جان، برادر عزيز، خانم محترم، اگر كسي سر اجراي تئاتر موبايلش يك دقيقه به صورت ممتد زنگ زد، شايد لازم نباشد تمام فحش‌هايي كه از بچه‌گي ياد گرفته‌ايد نثارش كنيد. شايد بتوانيد به همان "احمق" و "بي‌شعور" بسنده كنيد و با گفتن "عقده‌اي"، "نديد بديد"، "تئاتر نديده"، "آشغال"، "گه" و كلمات مشعشع ديگري از اين دست، زبان مبارك‌تان را خسته نكنيد.

شايد طرف چهار تا خشتك بيشتر از شما در راه تئاتر پاره كرده باشد. شايد براي رسيدن به اين نمايش، دويده باشد. شايد همسرش توي راه زمين خورده باشد و ابرويش شكافته باشد. شايد بنده خدا با ديدن صورت پرخون نفسش شلوارش را زرد كرده باشد. شايد توي راه بهشان متلك انداخته باشند كه "ببين پسره چي كارش كرده". شايد از هول، تمام دستمال كاغذي‌هايش را توي جوب ريخته باشد. شايد چند دقيقه دير رسيده باشد. شايد جاي نشستن نداشته باشد. شايد مجبور باشد خودش را روي پله 6 دور بپيچاند تا ماتحتش با ماتحت خانم كناري تصادف غير شرعي پيدا نكند. شايد با هر حركتت كوچكي، سيلي خانمه گوشش را بنوازد. شايد در آن وضعيت، تا هزار سال ديگر هم يادش نيايد كه توي كيف، زير خروارها آت و آشغال، موجود منحوس و خري به اسم موبايل خوابيده باشد كه عرعرش بي‌موقع به هوا برود. شايد توي آن تاريكي مجبور باشد، 10 تا زيپ را باز كند تا بفهمد، آن صاحب‌مرده توي كدام يكي است. شايد ...

باور كنيد جاي دوري نمي‌رود. ممكن است روزي وقتي به هواي ماشين جلويي از چهارراه رد مي‌شويد و متوجه قرمز شدن چراغ نيستيد، همه دست‌شان را روي بوق نگذارند. ممكن است روزي وقتي داريد جلوي آدم‌هاي مهمي حرف مي‌زنيد و تلنگ‌تان در مي‌رود، كسي به روي‌تان نياورد. ممكن است روزي هنگامي كه داريد تقلب مي‌كنيد، استادتان ضايع‌تان نكند. ممكن است روزي وقتي سر كلاس زيپ‌تان شلوارتان در مي‌رود، كسي به ريش‌تان نخندد.

قرباني‌ها را له نكنيم.

 

متول

جمعه ۱۸ دی ،۱۳۸۳
پوچي، جنون و خوش‌بختي

با نفس مي‌رويم بيرون، به ياد قديم‌ها توي يكي از سفره‌خانه‌هاي كثيف ميدان تجريش. ديزي و دوغ و چاي و قليان سفارش مي‌دهيم. حرف مي‌زنيم. از اين كه چرا لُنج و پوزمان همه‌اش آويزان است. از اين كه چرا هر چه بيشتر به هدف‌هاي‌مان مي‌رسيم، كم‌تر احساس خوش‌بختي مي‌كنيم. اصلاً چرا هميشه براي احساس خوش‌بختي كردن، خودمان را به يك چيزي آويزان كرده‌بوديم. مذهب، درس، تئاتر، شغل، پول، دوست، تفريح و هزار جور چيز ريز و درشت ديگر. چرا ديگر هيچ چيز جديد و در دسترسي نيست كه حال‌مان را براي مدت طولاني خوب كند.

بيرون مي‌رويم. مي‌خواهيم برويم "قدم‌گاه" ببينيم. داغ شده‌ام. حالم دارد از آدم‌ها و زمين و زمان وپياده رو و هوا و همه چيز به هم مي‌خورد. احساس تهوع دارم. سرم گيج مي‌رود. نكند ام.اس. يا مرض قند داشته باشم. كاش مي‌شد آن جلسه كوفتي فردا را يك جوري دودر كنم. اصلاً يادم نبود، فردا پلاك‌هاي فرد نمي‌توانند تردد كنند. اين هم شد قوز بالا قوز. چرا اين قدر ماشين را دور پارك كرده‌ام. مرده‌شور اين سرما خوردگي را ببرد.

سينما "آستارا"، "قدم‌گاه" ندارد. مي‌رويم طرف "فرهنگ" . جاي پارك نيست. يك كيلومتر آن‌طرف‌تر پارك مي‌كنم. مسؤول گيشه مي‌گويد تا دو روز ديگر جا ندارند. شانس ما هم امروز گه گرفته. دارم مثل مار به خودم مي‌پيچم. پيش ماشين برمي‌گرديم. راه مي‌افتيم سمت سينما "ايران". تمام تابلو‌هاي راهنمايي خيابان شريعتي اشتباه است. ما را مي‌فرستند توي يك خيابان ورود ممنوع. دلم مي‌خواهد با آخرين سرعت بروم توي شكم پاترولي كه از روبه‌رو مي‌آيد. چشم‌هايم رنگ خون شده‌اند. شرشر عرق مي‌ريزم. حتي نمي‌توانم يك كلمه حرف بزنم. فرمان را گاز مي‌گيرم. بالاخره مي‌رسيم به پل سيدخندان. ناگهان چيزي يادم مي‌آيد. يك پاركينگ طبقاتي اين نزديكي‌ها است. با سرعت به طرف آن مي‌روم. حتي نزديك است راه‌بند در ورودي آن را هم بشكنم. پيش به سوي طبقه سوم. پياده مي‌شويم. آسانسور سمت چپ خراب است. ولي چراغ سمت راستي چشمك مي‌زند. ياالله، جون بكن. بمير بيا بالا. سرانجام مي‌رسد. مي‌‌خواهم از فرط استيصال همان‌جا كف آسانسور ولو شوم و زار زار گريه كنم. طبقه اول پياده مي‌شويم. مي‌دوم. مي‌دوم. نهههههههههههههههههههههههههههه. "دست‌شويي خراب است." نهههههههههههههههههههههههههههههههه (از آن نه‌هاي توي پدر خوانده ۱ وقتي كه يارو كله اسب را زير لحاف مي‌بيند.) با نااميدي در را باز مي‌كنم. خراب نيست. مي‌خواهم همان‌جا بخوابم. همه غم‌هاي بشريت را با هم توي چاه زيباي آن مي‌ريزم.

خالي شده‌ام. از نو متولد شده‌ام. چه‌قدر همه‌چيز زيبا است. چه بامزه كه خيط مي‌شويم و سينما ايران هم پر شده. چه با حال كه ماشين‌ها مثل گاو مي‌پيچند جلويم. پشت چراغ قرمز همه دست‌شان روي بوق است. مي‌خواهم تا فردا بخندم.

زيبايي زندگي به چه چيزهاي حقيري بستگي دارد.

 

متول

شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۳
از کرامات شهرهای ديگر اين است ...

کی گفته قوانين ما شفاف نيستند؟ کی گفته ما تو سر زن‌ها می‌زنيم؟

به اين شاه‌کار قانون‌گذاری قرن نگاه کنيد:

 

 

 چون ريز نوشته، خودم بازنويسی‌اش می‌كنم:

 

باسمه تعالی

قابل توجه خواهران ساكن در خوابگاه

 

پيرو نامه رياست محترم دانشكده به اطلاعا می‌رساند رعايت موارد ذيل ضروری و در صورت عدم توجه به هريك از موارد مستقيماً برخورد خواهد شد:

۱-...

۲-...

۳-...

۴- رعايت كامل سكوت بعد از يازده شب به طوری كه نتوان حدس زد كه در ساختمان كسی هست يا نه.

...

 

تو رو خدا نحوه تبيين قانون رو حال مي‌كنيد؟ چه‌قدر دقيق! چه‌قدر عاقلانه! شعور، در تك تك كلمه‌ها موج مي‌زنه.

 

چند پيشنهاد براي "خواهران ساكن در خوابگاه" دارم:

1)      اگر قصد داريد برای شام، لوبيا چيتی بخوريد، حتماً قبل از پخت، چند ساعت آن را در آب بخيسانيد تا باد موجود در آن تخليه شود. در غير اين صورت پس از آن كه شام‌تان را ميل كرديد، حتماً با اندكی دقت می‌شود حدس زد كه كسی در ساختمان هست يا نه. تازه، گيرم صدايش را با وسيله‌ای خفه كرديد، بويش را چه می‌كنيد؟

روايتي هست كه مي‌گويد:

«ايّاكُم وَالگوز. لِأنّ لايَعلَمون بِما في بُطونِ نِسائِكُم.»

يعني پرهيز كنيد از باد، تا ندانند در كالبد زنان‌تان چيست.

2)      اگر در خواب خر و پف مي‌كنيد، در كوتاه‌مدت به هم‌خوابگاهي‌ها بسپاريد كه هر 15 دقيقه يك بار ضربه‌اي به بالش‌تان بزنند. ولي در بلند مدت بايد به فكر جراحي مجاري تنفسي‌‌تان، به‌ويژه دماغ باشيد و از مزاياي جانبي آن مانند زيد/شوهر/دوست بهتر نيز استفاده كنيد.

3)      حبيب و حميرا گوش ندهيد. هم جوات هستند، هم حتي اگر 10 تا پتو روي ضبط  بيندازيد، باز هم زنگ صداي‌شان تا چند تا كوچه آن طرف‌تر به گوش مي‌رسد.

4)      سعي كنيد بعد از ساعت 11 از انجام كارهاي غير ضروري كه ايجاد صدا مي‌كنند بپرهيزيد. مثلاً حرف نزنيد؛ اگر ورق بازي مي‌كنيد، بر نزنيد؛ اگر چاي دم مي‌كنيد، نگذاريد آب به جوش بيايد؛ شير دست‌شويي را باز نكنيد (كاغذ‌ را براي چه ساخته‌اند؟)؛ نفس نكشيد؛

5)      بميريد. فكر كنم اين‌جوري خيال رييس محترم دانشكده راحت شود.

 

 

متول

[ خانه | بايگاني | نامه در وکنيد ]


اين جاها خوبه. سر بزنين

 

 

فهرست وبلاگ ها به ترتيب گردگيري شدن

 

 

 

 

 

 

 

سايت هاي خبري

 

آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدي

BBC

گويا

 

تفت

 

نبوي

 

 


خانه
بايگاني
نامه در وکنيد


 

ÌÒíÑå ÇÓÑÇÑÂãíÒ

:لوگوي وبلاگ

">

Danshjoo List

 


کنتور