اين وبلاگ در بعضي موارد حاوي حرفهاي زشتي است که بچه هاي بد توي کوچه مي زنند. پيشاپيش به عزيزاني که به کلمات زشت حساسيت دارند هشدار داده مي شود

شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸۳
مرغ دريايي چه گفت؟

قبلاً درباره مرغ دريايي خزعبلاتي گفته بودم. چند روزي است که بد جوري مريدش شده‌ام.

من اشتباه کردم. ‌اعتراف مي‌کنم که در حق اين جانور خارق‌العاده جفا کرده‌ام. پيش از اين فکر مي‌کردم تنها هنر اين مرغ‌ها آن است که هر روز عده زيادي‌شان دور هم جمع ‌شوند و اين کارها را بکنند:

·       اول صبح، روي چيزهايي که بهتر است تميز باشند، (مثل آينه بغل ماشين‌ها، مجسمه‌هاي يادبود، نيمکت‌هاي کنار خيابان و ...) مي‌نشينند و براي آن که ماتحت مبارک‌شان را براي عمليات ارزشي فضله اندازي در طول روز گرم کنند، به صورت تمريني، آن‌ چيزها را به شيوه نئو امپرسيونيستي رنگ سفيد مي‌زنند.

 

·       در حال نشستن و فضله انداختن، مثل بعضي از هم وطنان که براي اولين بار بلاد کفر را مي‌بينند، آن قدر گردن‌شان را چپ و راست مي‌کنند و زير و بالاي مردم را ديد مي‌زنند تا يکي از هم‌نوعان‌شان که استثناءً در حال پرواز است، از بالاي سرشان رد شود و صدايي شبيه به قارقار از خودش درآورد (که از اين به بعد به آن غارغار مي گوييم). در اين وقت همه با هم پرواز مي‌کنند و به صورت دسته‌جمعي مشغول علافي مي‌شوند.

 

·       در حال پرواز و فضله انداختن، به پرند‌ه‌هاي کوچک‌تر الکي گير مي‌دهند. اگر کفتر بدبختي در نزديکي آن‌ها پرواز کند، آن قدر اطرافش مي‌پلکند و غارغارکنان متلک مي‌گويند که حيوان بدبخت يا سقوط مي‌کند يا مي‌خورد به تير چراغ برق. اگر دو تا سار روي شيرواني نشسته باشند و مشغول اختلاط باشند، به طور غافل‌گيرانه چنان غارغاري پشت سر آن‌ها سر مي‌دهند، که برق از يکي از اعضاي تحتاني پرنده‌هاي نگون‌بخت بپرد. براي مرغ دريايي فرقي نمي‌کند كه آن دو سار چه رابطه‌اي باهم داشته باشند. ممکن است به هم محرم باشند، ممکن است نامحرم باشند ولي حدود لازم را رعايت کنند، ممکن است تحت تأثير بي‌ناموسي رايج در فرهنگ منحط غرب، توي بغل هم باشند و از همه بد‌تر ممکن است علاوه بر ناموس، غيرت هم نداشته‌باشند و نعوذ بالله هيچ‌کدام‌شان قادر به تخم‌گذاري نباشند. در هر صورت فرقي نمي‌کند. مرغ دريايي فضله‌اش را مي‌اندازد و غارغار مي‌کند. (نمي‌دانم چرا به ياد جواتـان غيور سر ميدان انقلاب و ميدان ولي‌عصر افتادم.)

·       در بين علافي‌هاي روزانه، براي رفع خستگي چند دقيقه‌اي هم ماهي مي‌گيرند و غذا مي‌خورند. اگر ماهي نباشد به موش و سوسک و کرم خاکي و ته مانده همبرگر هم راضي هستند. بديهي است که در هر صورت از فضله انداختن غافل نمي‌شوند. مثل هنريک لارسن که مي‌گويند در خواب هم گل مي‌زند، مرغ دريايي حتي در خواب هم مي‌فضلد! (اگر من فقط يک هفته مي‌توانستم مثل اين‌ها زندگي کنم، مطمئنم وزنم از 90 کيلو مي‌شد 30 کيلو. و صد البته بعد از آن نياز مبرمي هم به بخيه پيدا مي‌کردم.)

اما مبادا که اين هماي بهشتي را فقط کارخانه تبديل اکسيژن به ان بدانيم.

جواهر است. نابغه است. نظير ندارد.

مدتي است که يک آقا يا خانم مرغ دريايي در نزديکي منزل ما آشيانه ساخته‌اند. از آنجايي که آشيانه را معمولاً به قصد گذاشتن تخم بنا مي‌کنند، حدس مي‌زنم بايد خانم باشند. بنده تا به حال فقط یکی دو بار موفق به زيارت‌شان شده‌ام ولي صداي دل‌نشين‌شان هر از گاهي گوش‌مان را مي‌نوازد.

استفن‌ خان عزيز ما در عين زمختي و بي‌حس بودن، نسبت به بعضي چيزها بسيار حساس هستند. يکي از آن موارد، بعضي صداهاي خاص هستند. مثل صداي شير آب موقع ظرف شستن، صداي گيتار برقي کازينوي بغل خانه که انگار از ته چاه در مي‌آيد (نه صداي بلندگوي 200 واتي راديوي مسخره‌ خودشان)، صداي باز کردن پنجره، و ...

وقتي يکي از اين صداها در بيايد، هر چند هم که آرام باشد، اگر حتي 5 ساعت باشد که خوابيده باشند، مثل سپند بر سر آتش از جا مي‌پرند و ناسزا مي‌گويند. اگر آن صدا طول بکشد، پنجره‌شان را باز مي‌کنند و فرياد مي‌زنند. (از شما چه پنهان، از آن‌جا که بنده در اين‌جا بچه مظلوم شده‌ام و نحسي‌هاي دسته‌گل خانم هندرسون را بيشتر از حد معمول تحمل مي‌کنم، زياد بدم نمي‌آيد که صداي گيتار برقي آن کازينو گاهي وقت‌ها بلند شود.)

حوالي ساعت 5 صبح بود كه مرغ مذكور غارغار كردن را شروع كرد. با يك صداي تكرار شونده يكنواخت و نسبتاً آرام غار مي‌زد!(آخر فعل) من هنوز نفهميده‌ام انگيزه آن مرغ از غارغار كردن در آن موقع صبح چه بود. اگر كسي راجع به ساعات جفت‌گيري مرغ‌هاي دريايي اطلاعاتي دارد لطفاً به من بگويد.

به هر ترتيب، بلبل بوستان طرب، حضرت استفن، از خواب پريدند. ابتدا آرام فحش مي‌دادند. به طوري كه فقط من بيدار شدم. سپس چون صداي مرغ دريايي قطع نشد، بلندتر داد زدند تا يكي دو تا از همسايه‌ها هم بيدار شوند. چون باز هم افاقه نكرد، پنجره اتاقشان را باز كردند و خود مرغ دريايي را به طور مستقيم، مورد تهديد و عتاب قرار دادند. در اين‌جا بود كه مرغ دريايي، گويا معني صحبت‌هاي برادر استفن را فهميد. چون شروع كرد به بلندتر غارغار كردن. هر چه استفن بلندتر فحش مي‌داد، مرغ دريايي هم شديدتر فرياد مي‌كشيد. كار به آن‌جا رسيد كه استفن نعره مي‌زد و در اين بين حتي به همسايه طبقه پايين هم فحش مي‌داد. من چيز زيادي نمي‌فهميدم. فقط احساس مي‌كردم كه هر از گاهي در بين اف- يو- سي- كي هايي كه مي‌گويد، كلمات ديگري هم به گوش مي‌رسند.

مطمئنم مرغ دريايي كاملاً منظور او را متوجه مي‌شد. دقيقاً جوري غارغار مي‌كرد كه اگر يك انسان مي‌خواست با استفن دعوا كند و لجش را دربياورد، همان‌طور داد و بيداد مي‌كرد. استفن ديوانه شده بود. پنجره را بست. خودش را به در و ديوار مي‌زد. حاضرم شرط ببندم كه پايه تختش را هم گاز گرفت. مرغ دريايي هم‌چنان با خونسردي غارغار مي‌كرد. استفن تقريباً‌ به گريه افتاده‌بود. در اين لحظه بود كه اتفاق دراماتيك داستان روي داد: استفن غارغار ‌كرد. پنج دقيقه، در نهايت استيصال، فرياد مي‌زد و غارغار مي‌كرد. باور كردني نبود.

بعد از آن درحالي كه يك بالش را گاز گرفته بود و بالش ديگري را روي سرش فشار مي‌داد، به اتاق ديگري رفت. مرغ دريايي براي آن كه مطمئن شود حريفش را با نهايت اقتدار شكست داده‌است، نيم ساعت ديگر هم غارغار كرد. و من با وجود آن كه بدخواب شده بودم، در نهايت بدجنسي، اصلاً ‌از اين ماجرا ناراحت نبودم.

این خودشه! همین امروز صبح ازش عکس گرفتم. 

این خودش است

 

اي مرغ نازنين، اي‌ كاش مادرت گاو بود، تا مي‌گفتم شير مادرت حلالت باشد.

كاري كردي كه من هرگز نمي‌توانستم انجام دهم. دلم بسي خنك شد.

فقط اي كاش مي‌دانستم آن شب به استفن چه مي‌گفتي.

 

متول

جمعه ٢٢ خرداد ،۱۳۸۳
راهنمای مقابله با افسردگی و بهت دائم یا چه کنیم که وبلاگمان دیر به روز نشود.

یکم- وقتی بعد از چند ماه چهار تا دوست پیدا می کنید، ظرفیت داشته باشید. مثل مگس که به ... می چسبد، به آن ها آویزان نشوید.

دوم- نصف شب، تنهایی فیلم های کوبریک را تماشا نکنید.

سوم- چشم تان کور، دنده تان هم نرم، اول خوب مطالعه کنید که تازه بعد از دو ماه متوجه نشوید که قضیه ای را که خودتان را جر داده بودید تا ثابت شود، پانزده سال قبل یک نفر دیگر اثبات کرده بوده است.

چهارم- سعی نکنید فیلمی پیدا کنید که هم شما بتوانید ببینید هم استفن.

پنجم- یک پنجم جمعیت جهان را چینی ها تشکیل می دهند. هر جا که بروید این را با تمام وجود احساس خواهید کرد. بهتر است نسبت به زبان چینی حساسیت نداشته باشید.

ششم- خوشبخت ترین موجود زنده، سیب زمینی است. بگذارید تیم ملی ببازد؛ باند فرودگاه را ببندند؛ قانون مبارزه با جرایم اینترنتی تصویب شود؛ دوهزار نفر برای عملیات شهادت طلبانه ثبت نام کنند؛ ...

هفتم- بجز شجریان و مرضیه و بنان و سیمین غانم و قمیشی هم افرادی به اسم خواننده وجود دارند.

هشتم- زیاد توی آینه عظمت دماغ زیبایتان و خال شش کیلویی روی آن را برانداز نکنید.

نهم- اگر از صبح تا شب یک صدایی توی مغزتان می خواند : "به رهی دیدم برگ خزان - پژمرده ز بیداد زمان – کز شاخه جدا بود ..." ، سرتان را به دیوار نکوبید که از شرش راحت شوید. شما هم با آن بخوانید.

 

به این فکر کنید که کمتر از دو ماه دیگر او می آید.

 

 

متول

شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸۳
اخلاق وبلاگی

وبلاگ نویس عزیزی توی وبلاگش در مورد اخلاق و ضد اخلاق در وبلاگ نگاری و به قول خودش نتیکت مطالب بسیار خوبی نوشته. با اکثر حرف هایی که ایشون نوشته، موافقم (و حتماً می دانید که موافق بودن من به عنوان یک شخصیت جهانی بسیار مهم است.). ولی توی بعضی موارد فکر می کنم باید جور دیگه ای به ماجرا نگاه کرد.

 

اخلاق (به نظر این بز حقیر) علاوه بر این که نسبی هست، چیزیه که کاملاً وابسته به زندگی جمعی آدمهاست. یعنی اگه یه آدم تک و تنها بود زیاد اخلاق معنا نداشت.آدم ها وقتی با هم زندگی می کنند، در کنار زندگی جمعی هر کدوم دنیای شخصی خودشون رو دارند و یه رفتارهایی هست که هر کدوم از اون ها دوست داره انجام بده. برای این که جامعه به گند کشیده نشه، میان یه چیزی درست می کنن به اسم اخلاق. می گن آقای محترم، درسته که شما خیلی علاقه داری دزدی کنی یا شرتت رو وسط خیابون در بیاری، عقیده و علاقه ات برای خودت محترمه، اما چون قبول کردی که می خوای توی این جمع زندگی کنی و از مزایای اون استفاده کنی، برای این که به بقیه ضرری نزنی و اون ها هم بتونن راحت‌تر زندگی کنن، بیا و این اخلاق رو رعایت کن.

یعنی یه قراردادهایی هست که بیشتر مربوط می شه به اون جاهایی که آدم ها با هم تعامل دارند. باید مواظب بود که این اخلاقه زیاد پاش رو روی دم مسایل شخصی افراد که زیاد ضرری برای جمع نداره، نذاره.

این دوست عزیزمون بعضی چیزها رو به عنوان قراردادهای اخلاقی معرفی کرده که شاید یه خرده شخصی باشه.

مثلاً گفته که: "لینك افرادی كه لینك شما را می‌گذارند، در اسرع وقت بگذارید."

اما کاملاً ممکنه که یه نفر بخواد لینک یکی دیگه رو بذاره و اون یکی نخواد لینک طرف رو بذاره. فکر می کنم باید برای طرف مون اون قدر احترام قائل باشیم که قبول کنیم، ممکنه ما دوست داشته باشیم مطالب اون رو بخونیم ولی اون علاقه نداشته باشه مطالب ما رو بخونه. یا حتی ممکنه طرف ما موقعیت اجتماعیش جوری نباشه که این کار رو بکنه. مثلاً لزومی نداره وقتی من لینک وبلاگ بهنود یا ابطحی رو کنار وبلاگم می ذارم، اون ها هم چنین کاری رو بکنند.

در یه جای دیگه گفته که: "وقتی مطلبی برای نوشتن پیدا نمی‌كنید، اجباراً چیزی ننویسید بلكه مطالعه كنید."

این توصیه بسیار بسیار خوبیه و خیلی هم به درد می خوره. ولی نباید اون رو یه موضوع مرتبط با اخلاق دونست. به عبارت دیگه فکر نمی کنم، کسی که وقتی مطلبی برای نوشتن نداره، باز هم به زور وبلاگ می نویسه، عمل غیر اخلاقی ای مرتکب شده باشه.

این دوست خوب مطالب آموزشی و فنی دیگه ای از این دست رو هم مطرح کرده که خیلی مفید هستند ولی نمی‌شه از اون‌ها به اسم مباحث اخلاقی یاد کرد. (مثل نحوه طراحی وبلاگ)

دوست عزیزم در قسمت دیگه ای از متنش گفته که : "وبلاگ‌ها نه حزب سیاسی‌اند و نه قادر به تغییر اوضاع اجتماعی و نه هیچ تاثیری بر جامعه‌ی كنونی ایران دارند (حداقل فعلاً و به دلیل توسعه‌نیافتگی اینترنت). وبلاگ‌ها فقط محفلی برای تبادل آرا و نوعی دفتر یادداشت روزانه‌ی شخصی هستند و نه چیز دیگر. شما می‌توانید در مورد موضوع مورد علاقه‌ی خود حرف بزنید اما توقع نداشته باشید كه عموم حتماً آن را باور كرده یا قبول كنند."

این که نباید توقع داشته باشیم همه حرف ما رو قبول کنند، حرف بسیار متینی هست. ولی اولاً اين‌که وبلاگ ها چیزی رو نمی‌تونند عوض کنند، یه کم شاید اغراق باشه. بالاخره یه عده ای اون ها رو می خونند و اون ها به نوبه خودشون روی افراد دیگه ای تأثیر می ذارن و ... ثانیاً تنها کارکرد وبلاگ ها ایجاد محفلی برای تبادل آرا و نوعی دفتر یادداشت روزانه‌ی شخصی نیست. وبلاگ تخصصی هست؛ خبری هست؛ مثل وبلاگ من، بند تنبونی هست؛ هر کدوم هم تأثیر خودش رو داره. نمونه‌اش همین زلزله اخیر که وبلاگ ها تقریباً مهم ترین ابزار خبر رسانی و آموزش‌دهی‌اش بودند.

یه نمونه دیگه:"كسی كه خودكشی می‌كند، نیاز به این ندارد كه در وبلاگش آن را بنویسد! روش‌های جلب ترحم برای جلب بازدیدكننده مطرود است."

نمی گم همه آدم ها، ولی اکثرمون احتیاج داریم که بهمون توجه بشه. اصلاً چرا وبلاگ می نویسیم؟ برای این که توجه یک کسانی به رو به این چیزهایی که می نویسیم جلب کنیم. اگه قرار بود توجه دیگران برامون مهم نباشه که خب تو دفتر خاطراتمون می نوشتیم و می ذاشتیم تو صندوق. من فکر می کنم حتی اگر ما فکر کنیم که کسی برای جلب توجه، اظهار تمایل به خودکشی می کنه، نباید اون رو متهم به بی اخلاقی کنیم. اولاً اون حق داره به یه روشی که به کسی ضرر نمی زنه جلب توجه کنه. ثانیاً این قضاوت ما است که اون داره جلب توجه می کنه. ممکنه قصد درونی اون چیز دیگه ای بوده باشه.

و در آخر : " با هر نوع زبان و هر گونه نثری كه مینویسید، شخصیت و نگرش خود را نسبت به زندگی و محیط و دیگران نشان میدهید."

به عبارت دیگه: وبلاگ شما معرف شخصیت شما است.

انسان ها و گروه های مختلف چیزهای مختلفی رو نشونه شخصیت می دونند:

-          در تهران : ارائه بلیت نشانه شخصیت شماست.

-          در ادینبورگ : جلوگیری از شاشیدن سگ تان در کنار خیابان نشانه شخصیت شماست.(نقل از یک تابلوی نصب شده در کنار خیابان)

ولی واقعیت اینه که شخصیت آدم خیلی پیچیده تر از اونه که یک چیز خاص بتونه نشونه اش باشه. نوشته های وبلاگ تو فقط نشونه اینه که یک کسی (نه لزوماً خودت) در یک زمانی این چیزها رو نوشته و پست کرده. دیگه نمی شه از اون ها به طور قطع شخصیت یا قصد و نیت تو رو شناخت. البته شاید بشه به طور آماری نشون داد که مثلاً کسانی که مطالب سکسی توی وبلاگشون می نویسند، اکثراً (نه همه شون) فلان جور هستند. ولی  هیچ وقت نمی شه حکم کلی و عمومی صادر کرد.

 

 

از نقطه ته خط خیلی ممنونم که چنین بحثی رو پیش کشید. اصلاً هم قصد تخطئه این آدم خوب رو ندارم. با خیلی از حرفاش هم موافقم. اگر هم جایی زر مفت زدم، معذرت می خوام و خوشحال می شم اگه بهم بگه.

 

 

متول

سه‌شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸۳
من GAY هستم

من موقع خداحافظي دوستان مذكرم را مي‌بوسم. من GAY هستم.

 

من توي اتوبوس براي بچه‌هاي شكلك در مي‌آورم و به آن‌ها مي‌خندم. من بچه‌باز هستم.

 

من جوراب سفيد با كفش سياه مي‌پوشم. من هم‌جنس‌باز هستم.

 

من بعد از فوتبال، كتف و كول دوستانم را ماساژ مي‌دهم. من واقعاً آدم خطرناكي هستم.

 

اي استفن، اي پدري كه بچه‌ات را با كالسكه به گردش مي‌بري، اي آقاي سياه‌پوستي كه آب از لب و دهنت راه افتاده است، بيشتر چپ چپ نگاه كنيد.

 

شايد فردا بفهمم كه مثلاً كيف پول قهوه‌اي هم نشانه فتيشيست‌ها است. آن وقت ديگر نشانه‌هايم تكميل مي‌شود.

 

متول

شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸۳
خطر - خطر - توجه - توجه

ديروز ای‌ميلی به دستم رسيد با عنوانی شبيه به اين:

Subject : hatman bebinid. kheyli bahale

يا چيزی شبيه به اين. بنده به لينکی که داخل ای‌ميل بود مراجعه کردم :

http://www.angelfire.com/film/daghyano0s

يک صفحه آمد دقيقاً شبيه صفحه ورودی ای‌ميل ياهو. از من خواست که نام‌کاربر و کلمه عبور ياهو رو وارد کنم. من خر هم اين کار رو کردم.

امروز ID ياهوی من هک شده و به تمام آدرس‌های ايميل ياهو که در آدرس‌بوک اکانت من موجود بوده٬ نامه مشابهی پست شده.

ايها الناس هشيار باشيد که من هم‌اکنون به باد فنا رفته‌ام. اون ای‌میل را پاک کنيد و به بقيه دوستان هشدار بدهيد.

متول

جمعه ۸ خرداد ،۱۳۸۳
چند تا چيز

۱.يك تجربه

 

وقتي فوتبال بازي مي‌كنيد، لازم نيست دهانتون به اندازه غار علي‌صدر باز باشه. مگس حالي‌اش نيست كه كجا مي‌ره.

 

 

۲.وبلاگ جدید

 

شادی تقوی هم به جمع وبلاگ نویس ها پیوست. اولش می خواستم بگم هر کی نخونه خره. ولی نمی گم چون زشته! حتماً بخونید. با صدای گرم خود شادی هم بخونید.

 

 

۳.بعدش چی؟

 

همه در مورد اون خبر گاز گرفتن اظهار نظر کردند، جز یک آدم خیلی خیلی مهم : من (بر وزن ان)

خبر ممکنه راست باشه یا دروغ. ولی طبق روال سال های اخیر، احتمالاً این عواقب رو در پی خواهد داشت: 

یک روز بعد، آقای سحرخیز شکایت می کنه (که گویا شکایت کرده). دو هفته بعد باز داشت می شه. دو ماه بعد به جرم اقدام علیه امنیت ملی از طریق انتشار تصویرش در بی.بی.سی به حبس ابد محکوم می شه. شش ماه بعد تعدادی پیرمرد مثل علیجانی و صابر – اگر آزاد باشند- دستگیر می شوند. یک سال بعد آقای محسنی اژه ای به عنوان قاضی نمونه شناخته می‌شه. پنج سال بعد آقای سحرخیز به همراه آقایان پیرمردها آزاد می شوند.

 

 

۴.لینک

 

روزنامه گاردین اوایل هفته رتبه بندی جدید دانشگاه های بریتانیا رو منتشر کرد. تایمز هم این کار رو می کنه ولی مال گاردین معتبر تره. امسال هم مثل چند سال گذشته کمبریج اول و آکسفورد دوم شد. فهرست کاملش از طریق وب سایت قابل دسترسی نیست ولی رتبه ها رو به تفکیک رشته می شه دید. لینک وب سایت تمام این دانشگاه ها و اطلاعات کلی راجع به اون ها رو هم می تونید همون جا پیدا کنید. کسایی که راهنمای کاملش رو می خوان سه، چهار ماه صبر کنند. من که برگشتم بیان ازم بگیرن (یخ کنی). اگر دنبال ادامه تحصیلات توی بریتانیا هستید به درد می خوره. مزیت دانشگاه های بریتانیایی (و کلا اروپایی) نسبت به امریکایی ها و کانادایی ها در اینه که راحت تر و بیشتر کمک مالی می دن. از نظر رفت و آمد به ایران هم بخصوص نسبت به امریکا راحت ترن. ولی در عوض کار پیدا کردن کمی سخت تره و معمولاً اعتبار دانشگاه های امریکایی بیشتره.

اون لیستی رو که اخیراً روزنامه شرق در مورد ۵۰۰ دانشگاه برتر جهان بهش استناد کرده، من تقریباً دو ماهه که دیدم (هوی بهمن هاسپیتالی! چرا روزنامه تون خبرای بیات منتشر می کنه؟). فکر می کردم زیاد معتبر نباشه (کار دانشگاه شانگهایه). تو ۱۰ تا دانشگاه اول، ۸ تا از امریکا و ۲ تا از بریتانیا هستند. کمبریج پنجم شده و آکسفورد نهم. این دانشگاه روش رتبه‌بندی‌اش رو هم نوشته. لینک لیست های مختلف این رتبه بندی رو هم می گذارم این جا:

 

 

۵.تکرار نخواهد شد

 

همون از الف-صفر بنویسم بهتره. به ما نیومده از این حرفا بزنیم.

 

متول

دوشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸۳
بر ما چه گذشت...

وقتي كه روز تعطيل باشد و براي انسان نازنيني مثل اين فرد دلتنگ باشيد، يك موجود عظيم الچثه به نام پروش سر كارتان گذاشته باشد، بقيه دوستانتان هم همگي دنبال پيدا كردن يك لقمه نان باشند، در خانه به اينترنت دسترسي نداشته باشيد، كار مفيدي هم نباشد كه در منزل انجام دهيد، نتيجه چه مي‌شود؟

هيچ، بلند مي‌شويد و در روزي كه اگر سگ، نه ببخشيد مرغ دريايي، (اين‌جا سگ‌ها موجودات متشخصي هستند. سگ ولگرد از آدم ولگرد هم كمتر پيدا مي‌شود.) را هم چوب بزنند نمي‌رود يك فضله روي چمن‌هاي دانشگاه بيندازد، مي‌رويد دانشگاه.

نگهبان يادش رفته‌است كه دفتر حضور و غياب روزهاي تعطيل را جلوي در بگذارد. پس مثل ]بلا نسبت[ گاو سرتان را پايين مي‌اندازيد و مي‌رويد طبقه چهارم، توي اتاقتان. درست است كه شأن شما از مرغ دريايي و كلاغ هم كمتر بوده كه روز تعطيل به دانشگاه آمده‌ايد، ولي اين دليل نمي‌شود كه وقتتان را در اين روز براي كار عبثي چون تحقيقات تلف كنيد. پس، از سر دلتنگي و بيكاري، 3 ساعت با اوركات ور مي‌رويد. نيم ساعت چت مي‌كنيد و يك ساعت زور مي‌زنيد كه وبلاگ آدم‌وار بنويسيد كه هر كار مي‌كنيد آخرش به الف-صفر ختم مي‌شود، آن هم از نوع سگي.

سرانجام ساعت 7 بعد از ظهر تصميم مي‌گيريد كه ديگر به فضاي دانشگاه افتخار حضور ندهيد و شرتان را كم كنيد. پايتان را كه از آسانسور بيرون مي‌گذاريد و به سمت در مي‌رويد، صداي گوش‌نواز آژير دزدگير باعث مي‌شود كه شلوارتان را زرد كنيد. در قفل است و آژير هم مثل بچه 6 ماهه‌اي كه سرطان و اسهال خوني را باهم داشته باشد، يك ريز و‏َِنگ مي‌زند. از جايتان تكان نمي‌خوريد و صبر مي‌كنيد تا نگهبان كشيك بيايد. پس از 5 دقيقه متوجه مي‌شويد كه كسي نيست. مثل يك توله‌سگ كتك‌ خورده، مي‌نشينيد روي سكوي پشت در و منتظر مي‌شويد تا نيروهاي جان بر كف اسكاتلند يارد متوجه صداي دزدگير بشوند و بيايند شما را دستگير كنند. ولي باز هم خبري نمي‌شود. يك مرغ دريايي مي‌آيد پشت شيشه. با زبان خودشان مي‌گويد: «كره‌خر بزمجه ازگل غربتي پاپتي، حالا ديگه ما رو تو وبلاگت مسخره مي‌كني كله‌سياه آشغال (به گمانم مرغه نژادپرست بود. قبلاً هم چند بار به كلا‌غها فحش خواهر مادر داده بود.). به تخم‌ مرغم (همسرم) كه گير افتادي.» بعد هم ماتحتش را مي‌گيرد بالا و يك فضله آبدار بزرگ مي‌پاشد روي شيشه، درست در محلي كه دهانتان را به شيشه چسبانده‌ايد.

دست از پا درازتر به اتاقتان بر مي‌گرديد. تنها شماره ‌تلفني را كه از يك دانشجوي اين دانشگاه داريد مي‌گيريد. او هم تلفن حراست! دانشگاه را ندارد. مي‌گويد از توي سايت دانشگاه مي‌شود شماره‌اش را پيدا كرد. شماره يكي از استاد‌ها و چند تا از كارمندها را هم به شما مي‌دهد. توي سايت دانشگاه، تلفن صغري خانم زن ديويد، سوپرماركتي سر كوچه خونه قديم دكتر وايت، پيدا مي‌شود ولي شماره حراست هيچ يك از 10 محوطه (Campus) دانشگاه وجود ندارد. ساير تلفن‌ها نيز جواب نمي‌دهند.

با نا اميدي بر مي‌گرديد پايين. صداي آژير قطع شده‌است. حتماً‌ يك موجود زنده اينجا بوده است. با لحني شبيه به لحن سيمبا (منظورم اين سيمبا نيست. سيمباي Lion King را مي‌گويم) وقتي كه بالاي سر جسد پدرش-موفاسا- ايستاده‌است، فرياد مي‌زنيد:

“Hey………Somebody”

و با همان حالت يأس ادامه مي‌دهيد:

“Anybody”

ناگهان اتومبيلي شبيه به خودروي پليس را پشت در مشاهده مي‌كنيد كه مي‌خواهد دور بزند و برود. به سمت در مي‌دويد. خودش است. ماشين اداره امنيت دانشگاه است. داد و بيداد مي‌كنيد، به شيشه جفتك مي‌زنيد، بالا و پايين مي‌پريد. پيرمرد راننده متوجه مي‌شود. به شما اخطار مي‌كند كه حداقل 3 متر از در فاصله بگيريد و هيچ حركت مشكوكي نكنيد. وقتي كه وارد مي‌شود از بس كه ترسيده‌ايد به جاي كارت دانشگاه، كارت اتوبوس را نشانش مي‌دهيد. براي لحظاتي، پيرمرد فكر مي‌كند كه با يك دزد دست و پا چلفتي احمق روبرو شده است. حال آن كه با يك دانشجوي دست و پا چلفتي منگل روبرو شده است. وقتي كه ماجرا را تعريف مي‌كنيد، كلي به شما دلداري مي‌دهد. به خاطر اشتباه نگهبان اصلي هم معذرت خواهي مي‌كند.

با خوشحالي دانشگاه را ترك مي‌كنيد. هنوز ته دلتان مي‌لرزد. ساعت حدود هشت و نيم است. سوار اتوبوس كه مي‌شويد، يك عده جوان مست هم سوار مي‌شوند. اين موقع شب، روز تعطيل، محله پايين شهر، جاي تعجب هم ندارد. يكي‌شان كه از همه پاتيل‌تر است پشت سر شما مي‌نشيند. مدام به شانه شما مي‌زند و به تمام مسافران اتوبوس فحش‌هاي آب‌نكشيده نثار  مي‌كند. همه لبخند مي‌زنند. شما هم لبخند مي‌زنيد تا به خانه برسيد.

 

نتیجه:  خداوند، تعطيلي، دلتنگي، بي‌كاري، اوركات، یاهو مسنجر و پرشين‌بلاگ را لعنت كناد!
مطلب تکميلی برای اين که نگيد همه‌اش منفی می‌بافم : اولش فکر می‌کردم قراره به خاطر موندن در دانشگاه در ساعات غير مجاز٬ بفرستندم آلکاتراز. ولی تا اين لحظه٬ رييس حراست!٬ رييس دانشکده و نگهبان روز شنبه٬ هر کدوم جداگانه ازم معذرت خواهی کرده‌اند. بابا شما ديگه کی هستين! (سه شنبه ۵ خرداد)
متول

شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸۳
After Your Dog

به خدا من همه اش سعی می‌کنم که یک جوری موضوع بحث‌هام رو از محوطه الف-صفر خارج کنم. اما حتی وقتی مثبت می‌شم و می‌رم کنار رودخونه بدوم، باز یه چیزایی می‌بینم که دلم نمی‌آد شما هم نبینید:

بابا شما دیگه کی هستین! 

بدون شرح

 

متول

[ خانه | بايگاني | نامه در وکنيد ]


اين جاها خوبه. سر بزنين

 

 

فهرست وبلاگ ها به ترتيب گردگيري شدن

 

 

 

 

 

 

 

سايت هاي خبري

 

آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدي

BBC

گويا

 

تفت

 

نبوي

 

 


خانه
بايگاني
نامه در وکنيد


 

ÌÒíÑå ÇÓÑÇÑÂãíÒ

:لوگوي وبلاگ

">

Danshjoo List

 


کنتور