اين وبلاگ در بعضي موارد حاوي حرفهاي زشتي است که بچه هاي بد توي کوچه مي زنند. پيشاپيش به عزيزاني که به کلمات زشت حساسيت دارند هشدار داده مي شود

دوشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸۳
Black Black

 زياد از خاطره نويسي خشك و خالي در اين‌جا خوشم نمي‌آيد. ولي وقتي كفگير به ته ديگ مي‌خورد، ...

 

شب بود. (ولي بيابان نبود. زمستان هم نبود. بوران و سرماي فراوان هم نبود. يارم هم در آغوشم هراسان نبود.) استفن تا ساعت 2 نيمه‌شب برنگشته‌بود. فكر كردم حتماً پيش پدرو مادرش رفته‌است. ترس از بيدار شدن با صداي آواز استفن، جايش را به خواب همراه با آرامش خاطر  داده‌بود.

ناگهان صداي باز شدن در آمد. بعد صداي استفن آمد. مثل آدم حرف مي‌زد. بعد صداي يك مرد ديگر هم آمد. به نظرم رسيد كه چند نفر ديگر هم پشت سر آن‌ها وارد خانه شدند. ظبط صوت را روشن كردند و صداي آن را تا آخرين حد ممكن زياد كردند. استفن داشت همه جاي خانه را به آن مرد اولي نشان مي‌داد. اول رفتند توي آشپزخانه. نپرسيد من از كجا مي‌فهميدم. بيدار شده‌بودم. آن‌ها هم به قدر كافي بلند حرف مي‌زدند كه معلوم شود كجاي خانه هستند. بگذريم. از اين‌جا به بعدش كمي زبان اصلي مي‌شود:

 

استفن: This is the kitchen.

 مرد: Oh, its gorgeous.

استفن: And it’s the bathroom.

 مرد: Oh, its really gorgeous.

استفن: Here is my bedroom.

 مرد: Gorgeous, gorgeous.

استفن: We’ve 2 cupboards.

 مرد: It’s f**king gorgeous.

 

مي‌خواست اتاق من را هم به آن آقا نشان دهد كه خودم پيش‌دستي كردم. پا شدم. مي‌خواستم بروم به استفن بگويم اگر مي‌شود يك ذره صداي ظبط‌ صوت را كم كن و لازم هم نيست كه سبد رخت چرك‌هاي من را به اين آقا نشان بدهي (حتماً اگر مي‌ديد مي‌گفت: «It is boogandoo-ly gorgeous» ). در اتاقم را كه باز كردم، مطمئن شدم كه آخرالزمان نزديك است. استفن دوست دختر پيدا كرده بود. چشم‌هايم را كه از حدقه بيرون افتاده بود، از روي زمين برداشتم و سر جايش گذاشتم. بانوي خوش‌بخت، دست‌كم 45 سال داشت. چشمش نزنم، صدايش از من كلفت‌تر بود. كمي گرد بود. به طوري كه اگر در يك كره محاطش مي‌كرديد، حجم كره با حجم خودش تفاوت چنداني نداشت. سراپا سياه پوشيده بود. با يك دستش يك سيگار بلند (شبيه آن سيگارهايي كه پلنگ صورتي مي‌كشد) را توي هوا ، منتظرالكشش نگه داشته بود و با دست ديگرش استفن را كه با دو تا ليوان آب‌جو در دست و صورت قرمز و ان دماغ پايين آمده تا روي لب، سعي داشت ببوسدش، پس مي‌زد.

تا من را ديدند، استفن گفت:

 

استفن : He’s my flat mate.

بانوي خوش‌بخت : Oh, he’s very gorgeous.

 

لازم به يادآوري نيست كه در حالت عادي‌، شلغم هم از من gorgeousتر است‎‏؛ چه برسد به وقتي كه تازه از خواب پا شده باشم و موهايم مثل جوجه تيغي راست ايستاده باشد.

از بانوي مهربان تشكر كردم. ولي او ظاهراً فكر مي‌كرد كه به اندازه كافي درباره gorgeousيت من صحبت نكرده‌است.

 

بانوي مهربان : You know, my sister has a husband. He’s Black like you!

من (توي ذهنم) : نه منه؟

بانوي مهربان : Oh, not like you. He’s completely black. He’s black black.

 

 

(بانوي مهربان با هر Black اي كه مي‌گفت، براي ابراز صميميت، چنان با كف دستش به قفسه سينه من مي‌زد، كه دو متر به عقب پرتاب مي‌شدم.)

 

بانوي مهربان : Black, black , black. He’s gorgeous and black. Black, black. Gorgeous black.

 

(تا اين‌جاي ماجرا در اثر black هاي بانو تقريباً تا لبه پنجره عقب رانده شده بودم.)

بانوي مهربان : You know, he comes from somewhere. Oh, I can’t remember its name. Em………….em………em

 

(در اين لحظات كه بانوي مهربان سعي داشت، نام كشوري را كه شوهر خواهرش اهل آن‌جا بود، به ياد بياورد، مثل اين كه نوك زبانش باشد، مدام بشكن مي‌زد كه البته با آن بشكن‌هايي كه موقع حركات موزون مستهجن زده‌ مي‌شود، فرق داشت.)

 

بانوي مهربان : You know, it begins with a sound like “K”.

من : OK. Is he from Kenya?

بانوي مهربان : No, No.

من : Caribbean?

بانوي مهربان : No.

من : Canada?     Cambodia?     Costa Rica?       Colombia?       Cape Verde?     Cote de Ivore?  

بانوي مهربان : No, No, No…………em…..em…..Oh yes!…Fiji !!!!…He’s from Fiji. He’s gorgeous. Black, black.

من :هه هه

 

به مناسبت اين كشف عظيم بانوي مهربان، دوستان تصميم گرفتند كه جشن بگيرند و درخواست بنده را مبني بر كاهش صدا به منظور گذاشتن كپه مرگ، كأن لم يكن تلقي كنند. از من هم دعوت كردند كه در جشن‌شان شركت كنم. ولي من ترجيح دادم كه تلاش‌هاي مذبوحانه‌ام را براي خوابيدن ادامه دهم. به همين مناسبت، استفن جان، بنده حقير را به لقب «F**king Boring Man» مفتخر نمودند.

يكي دوساعتي گذشت. هم‌چنان به صورت متناوب، از اتاق پذيرايي، کلمات gorgeous، black و Fiji به گوش مي‌رسید. تا اين كه سرانجام مهمان‌ها رفتند. استفن خوابيد. توي ذهنم، كريس‌دبرگ داشت مي‌خواند:

 

“ Eli, Eli, Lama, Oh Lord, Have you forsaken me? “

 

 

(قربان ذهنم بروم. از بس كه باكلاس است، همه‌اش خارجي مي‌خواند.)

ولي من forsaken نشده‌بودم. مرغ دريايي عزيزم، باز در لحظه‌اي كه خيلي به‌ش نياز داشتم، نغمه بهشتي غارغارش را سر داد. بقيه ماجرا را خودتان مي‌توانيد حدس بزنيد.

 

پي‌نوشت 1 : فردا صبح‌اش هم در يك اقدام ناجوان‌مردانه، شماره تلفن بانوي مهربان را كه روي ميز بود، عوض كردم.

پي‌نوشت 2 : الان چند روزی می‌شود که از پیش استفن طلا رفته‌ام. هم خانه جدید ایرانی است. کم‌بود حرف زدن‌ام دارد برطرف می‌شود.

متول

جمعه ۱٩ تیر ،۱۳۸۳
۱۸ تيرماه مبارک

به اميد روزی که هر ايرانی يک ريش‌تراش برقی داشته باشد.

متول

جمعه ۱٢ تیر ،۱۳۸۳
بی‌بی گوش بزرگ من

رفت.

پونزده سالی می‌شد که خیلی مریض بود. مطمئنم اون قدر راحت خوابیده بوده که حتی روحش هم نفهمیده که از خواب به مرگ رفته.

شش، هفت سالم که بود، هنوز می‌تونست راه بره. بیشتر عصرهای تابستون، بابابزرگم می‌آوردش خونه ما و خودش می‌رفت داروخانه. بابام قبلش روی ایوون و تو باغچه‌ها رو آب پاشیده بود. نمی‌دونم تا حالا هیچ وقت این لذت رو تجربه کردین یا نه. هوا داغ باشه، رو زمین آب بپاشین، آب بخار بشه بعد یه زیلو بندازین و روش بشینین. هم داغه، هم یه نسیم خنک با بوی خاک تازه می‌آد.

آره می‌گفتم. می‌اومد خونه ما. می‌رفتیم رو ایوون می‌نشستیم و تخته نرد بازی می‌کردیم. همیشه سر 20 تومن باهام شرط می‌بست. گاهی وقتا تقلب هم می‌کرد. ولی آخرش همیشه می‌ذاشت من ببرم و اون 20 تومن رو می‌داد بهم.

راهنمایی که می‌رفتم خیلی چاق بودم. مثل تانک. عاشق تخم مرغ نیمرو با گوجه فرنگی بودم. مامانم می‌گفت چون چاقم، هفته‌ای بیشتر از دو تا نباید تخم مرغ بخورم. ولی هر وقت می‌رفتیم خونه اون‌ها، مامانم رو می‌فرستاد پی نخود سیاه و برام نیمرو با گوجه درست می‌کرد. خودش با لهجه یزدی می‌گفت : «تخم و تماته»

خیلی شیرینی دوست داشت. می‌گفت آدم باید چایی رو با دو تا حب قند بخوره. بعد از تشدید مرض قندش و دو تا سکته اولش، مامانم حبه قندهاش رو کوچولو کرده بود که هم بتونه دو تا حبه بخوره، هم زیاد نخوره. ولی هیچ وقت نگاه‌های حسرت بارش به باقلوا و پشمک یادم نمی‌ره.

خیلی دلش نازک بود. هر چی که می‌شد زود گریه می‌کرد. وقتی برای قلبش باتری گذاشتند، فقط گریه کرد. وقتی سکته مغزی کرد، فقط گریه کرد. وقتی یه چشمش نابینا شد، فقط گریه کرد. هی گریه کرد و هی آب شد.

آخرین باری که دیدمش، فقط می‌تونست یه سایه محو ببینه. با صدایی که به زحمت از گلو خارج می‌شد، مامانم رو صدا می‌زد. وقتی مامانم جواب می‌داد، دیگه هیچی نمی‌گفت.

اون موقع که داشتم می‌اومدم، با همون صدای ضعیفش گفت: «مادر، الهی دور سرت. زودی برگرد.»

همیشه دیر می‌شه.

خیلی می‌خواستم یه بار دیگه اون دستای خشکش رو بگیرم و گوش‌های بزرگش رو ناز کنم.

 

 

متول

دوشنبه ۸ تیر ،۱۳۸۳
چرا عليص بايد فيلتر شود؟

اخيراً يكي از وبلاگ‌هاي مسأله‌دار به اسم عليص در سرزمين عجايب به دليل نشر مطالب حاوي Adult Sex materials فيلتر شده‌است. ظاهراً نويسنده اين وبلاگ تحريك كننده، سكسي، منحرف و بي‌ناموسي به اين امر اعتراض دارد. اين‌جانب به عنوان يك عنصر غيرت‌مند قصد دارم فقط چند نمونه از صدهاهزار موردي كه به دليل آن‌ها بايد اين سايت را فيلتر كرد، ذكر كنم تا نويسندگان چنين بلاگ‌هايي ديگر جرأت نكنند مظلوم‌نمايي كنند:

 

1-       در ابتداي نشاني (URL) اين وبلاگ به كلمه منحوس Alis بر مي‌خوريم كه هم‌آوا با Alice است و Alice نامي است كه بر بچه‌هاي مؤنث انسان‌ها در بعضي از كشورها مي‌گذارند و مبرهن است كه مؤنث بودن يك موجود، حتي اگر وزغ باشد، براي ما تحريك كننده‌ است.

2-       در ادامه به عبارت Wonderland بر مي‌خوريم كه اين عبارت از چند جهت بي‌ناموسي است. اول از آن جهت كه انگليسي است و ناف تمام انسان‌هاي انگليسي زبان را با بي‌ناموسي بريده‌اند. دوم آن كه Wonderland سرزمين عجايب است و سرزمين عجايب جايي است كه انسان‌ها در آن تعجب مي‌كنند و همه مي‌دانيم كه هيچ چيزي جز مشاهده صحنه‌هاي بي‌ناموسي نمي‌تواند تعجب انسان را برانگيزد. حال اگريك مرد در اين سرزمين عجايب باشد، مي‌تواند نگاه خود را به زمين دوخته، استغفار كند و از آن محل خارج شود. وي اگر يك زن، آن هم Alice كه به خودي خود بي‌ناموس است، در يك جاي بي‌ناموسي مثل سرزمين عجايب باشد، مي‌شود بي‌ناموسي اندر بي‌ناموسي.

3-       اكثر مطالب اين سايت منحرف، درباره اتفاقات روي‌داده در دانشگاه كلمبياي نيويورك و  اطراف آن است. وقتي در كشور ما كه مركز انشار معنويت در جهان است، دانشگاه‌ها محل‌هاي گسترش قرتي بازي و فحشا هستند، از دانشگاه‌هاي كشوري مثل امريكا كه خودش بي‌ناموس‌ترين كشور دنيا است چه انتظاري مي‌توان داشت؟

كاش فقط همين بود. نام مستهجن اين دانشگاه، كلمبيا است و همه مي‌دانند كه كلمبيا بزرگترين مركز توليد ، نشر و قاچاق مواد افيوني كوفتي چون كوكائين و بنگ و حشيش در جهان است.

و باز اي كاش موضوع به همين‌جا ختم مي‌شد. اين دانشگاه فاسد معتاد پرور در يكي از بي‌ناموس‌ترين شهرهاي دنيا، يعني نيويورك واقع شده‌است.

        اين نيويورك همان جايي است كه در ابتدا نامش نيو آمستردام بود و اكثر ساكنان آن مهاجران هلندي بودند. در آن زمان هلندي‌ها كمتر از انگليسي‌ها بي‌ناموس بودند. انگليسي‌ها كه مي‌خواستند يك پايگاه مطمئن ترويج اروتيسم در قاره جديد داشته‌باشند، پس از به دست گرفتن كنترل اين شهر، نامش را به نيويورك تغيير دادند. من مطمئن هستم كه اين «يورك»، كه نام محلي در انگلستان است، حتماً يك معني وقيحانه و بي‌ناموسي دارد. چون اصولاً همان‌طور كه خود آن وبلاگ منحوس هم اشاره كرده‌است، سكس و فحشا حتي در نام شهرهاي اين جزيره متعفن هم به چشم مي‌خورد. كافي است نگاهي به اين اسم‌ها بيندازيد: Essex, Sussex, Middlesex يا حتي Bath . (آخر اگر كسي بي‌ناموس و فاسد نباشد، اسم جايي كه انسان‌ها توي آن لخت هستند را مي‌گذارد روي شهر؟)

بعدها فرانسوی‌های بی‌غیرت یک مجسمه به امریکایی‌های بی‌ناموس هدیه دادند تا در کنار این شهر پرمفسده نصب شود. این مجسمه دقیقاً بزرگترین سمبل فساد در جهان است. چرا که اولاً طراح و مجری ساخت آن همان مهندس ایفل بی‌ناموس معروف بود. این مهندس همان کسی است که آن برج منحوس ایفل را با آن ظاهر اروتیک‌اش ساخت تا سالانه صدها هزار توریست بی‌ناموس زن و مرد در فضایی شهوت‌آلود از آن بازدید کنند.  علاوه بر این عمداً پایه‌های برج را جوری ساخته‌است که اگر از دور نگاه کنید به نظر می‌آید شخصی لنگ‌هایش را دو طرف رودخانه سن گذاشته و مشغول تخلی در آن است. بی‌ناموسی از این بیشتر؟

ثانیاً این مجسمه بنا به بعضی روایات، طرحی از معشوقه بی‌عفت اسکندر مقدونی‌است که تازه یک آستینش هم تا حدود انتهای ساعدش پایین رفته ‌است و تحریک کننده است.

در بی‌ناموسی این شهر همین بس که دون کورلئونه بزرگ تا زمانی که در ایتالیا بود، خانواده بسیار غیرت‌مند و ناموس پرستی داشت. ولی از زمانی که پا به این شهر کثیف نهاد، «پدر خوانده» شد و باندهای قاچاق مواد مخدر و کازینو و هزار کوفت و زهر مار دیگر راه انداخت و مدام مجالس لهو و لعب برگزار می‌کرد. از دو پسرش هم آن یکی که بزرگ‌تر بود، آن قدر بی‌ناموسی کرد و بچه حرام‌زاده پس انداخت که به تیر غیب گرفتار شد و جوان‌مرگ شد. آن دیگری هم که خودش کمتر بی‌ناموس بود، دخترش هرزه شد و  او نیز به تیر دیگری از غیب گرفتار آمد و نزد عموی فاسدش به دَرَک اسفل واصل شد.

 

هر چه از لطمه‌های جبران ناپذیری که این سایت به اخلاق و فرهنگ ما وارد کرده ‌است، بگوییم، باز هم کم است. خداوند ما را از گزند همه دشمنان عفت و پاک‌دامنی مصون بدارد. آمین.

 

 

متول

پنجشنبه ٤ تیر ،۱۳۸۳
چگونه خود را تحویل بگیریم؟

این جوری:

 

۱-       ببخشید که دیر به دیر بروز می‌کنم. خیلی منتظرتان گذاشتم. همه‌تان داشتید از کف می‌مردید. اگر این قدر اصرار نمی‌کردید، محال بود به این زودی‌ها دوباره بنویسم.

۲-       برای این که بفهمید من چه‌قدر با ظرفیتم و مخالفان من تا چه اندازه بی‌فرهنگ و بی‌سواد هستند، یک نمونه از ای‌میل‌هایشان را این‌جا می‌گذارم. شما خودتان قضاوت کنید:

 

« پص از ارزه صلام،

ای متول خ... ک... گ... مرده شوره ترکیبه‌ت رو ببرن. طو عض حر گاوی خر طر حصطی. اگه یه آدمه ک...ه احمقه عنتره نفهم طو دنیا پیدا بشه اون طویی.»

 

همه آن‌هایی که با من مخالف‌اند، این جوری هستند.

۳-       می‌گویند چرا همه‌اش از خودت تعریف می‌کنی. بنا بر این تصمیم گرفتم کمی از عیب‌هایم بگویم:

مهم‌ترین عیب من این است که خیلی خوب هستم و برای همین همیشه از پشت به من خنجر می‌زنند.

عیب دیگری که دارم این است که اگر کسی بخواهد حقم را پای‌مال کند، مثل شیر شرزه می‌شوم.

باز هم ادامه بدهم؟

۴-       گاندی و شکسپیر خیلی شبیه من هستند.

من هر وقت که حمام می‌روم لباس‌هایم را در می‌آورم. گاندی هم همیشه لخت بود.

سبیل شکسپیر هم شبیه سبیل ایام جوانی من است.

۵-       واقعاً نمی‌دانم چرا بعضی افراد آن قدر بی ادب و بی نزاکت هستند که در فضای پاک و مقدس سایبر به دیگران توهین می‌کنند. کسی نیست به این‌ها بگوید، شما اگر خودتان مثل من خوب باشید، کافی است. اصلاً لزومی ندارد به دیگران فحش بدهید و آن‌ها را تحقیر کنید. برا همین می‌خوام به اون گوز باقالی‌های ازگل سایت زنیکه‌های بی‌کار بگم، هوی جوجه فمینیست‌های پاچه‌ ورمالیده، عوض این قرتی بازیا برین کون بچه‌تونو بشورین.

۶-       اصلاً تحمل آن جوات‌هایی را که هنوز با فهیمه رحیمی و ر.اعتمادی حال می‌کنند، ندارم. دوستم، قدرت‌الله، می‌گوید به خاطر آن است که همه‌اش کتاب‌های خارجی می‌خوانم. راست می‌گوید. بجز دانیل استیل هیچ چیز دیگری بهم فاز نمی‌‌دهد.

۷-       دیروز نیکول با یه تعداد دیگه از بچه‌ها آمدند اصرار کردند که بیا برویم بهت جایزه بدهیم. من هم رفتم. تا وقتی این عکس پایینی را نگرفته بودم، نمی‌دانستم چهره‌ام این‌قدر فتوژنیک است.

 

همه بهم می‌گفتند چه‌قدر ناز شده‌ام و از بازی خوبم تعریف می‌کردند. ولی از دست این خانم زتا خیلی عصبانی شدم. هر چه گفتم یه کم شوءونات! را رعایت کنید. قرار است عکس‌تان برود توی وبلاگ. پس‌فردا می‌آیند فیلترش می‌کنند. اصلاً به خرجش نرفت. من هم مجبور شدم با فتوشاپ بیفتم به جانش. وگرنه خیاطش خوش‌سلیقه‌تر از این حرف‌ها بود.

 

۸-       لینک‌های امروز (۲۴ جون ۲۰۰۴):

* شرت خال‌خالی جدید مدونا (حتماً ببینید) *

* آخرین نتایج مسابقات جام جهانی فوتبال 1998 (اختصاصی این‌‌ وبلاگ) *

* حر‌ف‌های عجیب و غریب یه آدم خنگ، از اين فوفول‌های دانشگاه پرينستون، که ادعا می‌کنه همه‌چیز نسبیه (کاش من چند سال زودتر به دنیا اومده بودم) *

 

 

مطالب تکمیلی:

 

* لطفاً هیچ کدام از دوستانی که لینک‌شان سمت راست این صفحه است، به خودشان نگیرند.

* نتیجه‌گیری اخلاقی بعد از غیبت فراموش نشود : خوش به حال خودمان که از همه بهتریم.

* به دلیل برگزاری جام ملت‌های اروپا این‌جانب شدیداً در حال جو گیری به سر می‌برم.تا حالا هیچ‌ وقت نشده بود تمام تیم‌هایی که دوست دارم، این قدر خوب نتیجه بگیرند. در ضمن هیچ وقت نتونستم طرف‌دار این سه تیم کله گنده٬ برزیل، آلمان و (با ابراز شرمندگی خدمت خواهران محترمه) ایتالیا باشم و اصلاً از حذف اون دو تای آخر ناراحت نیستم.

واقعاً چه می کنه این میلان باروش، چه می‌کنه پاول ندود، چه می‌کنند پوبورسکی، کچ، هاینتس و بقیه. به امید برگزاری مسابقه نهایی بین جمهوری چک و سوئد .

 

 

متول

[ خانه | بايگاني | نامه در وکنيد ]


اين جاها خوبه. سر بزنين

 

 

فهرست وبلاگ ها به ترتيب گردگيري شدن

 

 

 

 

 

 

 

سايت هاي خبري

 

آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدي

BBC

گويا

 

تفت

 

نبوي

 

 


خانه
بايگاني
نامه در وکنيد


 

ÌÒíÑå ÇÓÑÇÑÂãíÒ

:لوگوي وبلاگ

">

Danshjoo List

 


کنتور