اين وبلاگ در بعضي موارد حاوي حرفهاي زشتي است که بچه هاي بد توي کوچه مي زنند. پيشاپيش به عزيزاني که به کلمات زشت حساسيت دارند هشدار داده مي شود

دوشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸۳
بر ما چه گذشت...

وقتي كه روز تعطيل باشد و براي انسان نازنيني مثل اين فرد دلتنگ باشيد، يك موجود عظيم الچثه به نام پروش سر كارتان گذاشته باشد، بقيه دوستانتان هم همگي دنبال پيدا كردن يك لقمه نان باشند، در خانه به اينترنت دسترسي نداشته باشيد، كار مفيدي هم نباشد كه در منزل انجام دهيد، نتيجه چه مي‌شود؟

هيچ، بلند مي‌شويد و در روزي كه اگر سگ، نه ببخشيد مرغ دريايي، (اين‌جا سگ‌ها موجودات متشخصي هستند. سگ ولگرد از آدم ولگرد هم كمتر پيدا مي‌شود.) را هم چوب بزنند نمي‌رود يك فضله روي چمن‌هاي دانشگاه بيندازد، مي‌رويد دانشگاه.

نگهبان يادش رفته‌است كه دفتر حضور و غياب روزهاي تعطيل را جلوي در بگذارد. پس مثل ]بلا نسبت[ گاو سرتان را پايين مي‌اندازيد و مي‌رويد طبقه چهارم، توي اتاقتان. درست است كه شأن شما از مرغ دريايي و كلاغ هم كمتر بوده كه روز تعطيل به دانشگاه آمده‌ايد، ولي اين دليل نمي‌شود كه وقتتان را در اين روز براي كار عبثي چون تحقيقات تلف كنيد. پس، از سر دلتنگي و بيكاري، 3 ساعت با اوركات ور مي‌رويد. نيم ساعت چت مي‌كنيد و يك ساعت زور مي‌زنيد كه وبلاگ آدم‌وار بنويسيد كه هر كار مي‌كنيد آخرش به الف-صفر ختم مي‌شود، آن هم از نوع سگي.

سرانجام ساعت 7 بعد از ظهر تصميم مي‌گيريد كه ديگر به فضاي دانشگاه افتخار حضور ندهيد و شرتان را كم كنيد. پايتان را كه از آسانسور بيرون مي‌گذاريد و به سمت در مي‌رويد، صداي گوش‌نواز آژير دزدگير باعث مي‌شود كه شلوارتان را زرد كنيد. در قفل است و آژير هم مثل بچه 6 ماهه‌اي كه سرطان و اسهال خوني را باهم داشته باشد، يك ريز و‏َِنگ مي‌زند. از جايتان تكان نمي‌خوريد و صبر مي‌كنيد تا نگهبان كشيك بيايد. پس از 5 دقيقه متوجه مي‌شويد كه كسي نيست. مثل يك توله‌سگ كتك‌ خورده، مي‌نشينيد روي سكوي پشت در و منتظر مي‌شويد تا نيروهاي جان بر كف اسكاتلند يارد متوجه صداي دزدگير بشوند و بيايند شما را دستگير كنند. ولي باز هم خبري نمي‌شود. يك مرغ دريايي مي‌آيد پشت شيشه. با زبان خودشان مي‌گويد: «كره‌خر بزمجه ازگل غربتي پاپتي، حالا ديگه ما رو تو وبلاگت مسخره مي‌كني كله‌سياه آشغال (به گمانم مرغه نژادپرست بود. قبلاً هم چند بار به كلا‌غها فحش خواهر مادر داده بود.). به تخم‌ مرغم (همسرم) كه گير افتادي.» بعد هم ماتحتش را مي‌گيرد بالا و يك فضله آبدار بزرگ مي‌پاشد روي شيشه، درست در محلي كه دهانتان را به شيشه چسبانده‌ايد.

دست از پا درازتر به اتاقتان بر مي‌گرديد. تنها شماره ‌تلفني را كه از يك دانشجوي اين دانشگاه داريد مي‌گيريد. او هم تلفن حراست! دانشگاه را ندارد. مي‌گويد از توي سايت دانشگاه مي‌شود شماره‌اش را پيدا كرد. شماره يكي از استاد‌ها و چند تا از كارمندها را هم به شما مي‌دهد. توي سايت دانشگاه، تلفن صغري خانم زن ديويد، سوپرماركتي سر كوچه خونه قديم دكتر وايت، پيدا مي‌شود ولي شماره حراست هيچ يك از 10 محوطه (Campus) دانشگاه وجود ندارد. ساير تلفن‌ها نيز جواب نمي‌دهند.

با نا اميدي بر مي‌گرديد پايين. صداي آژير قطع شده‌است. حتماً‌ يك موجود زنده اينجا بوده است. با لحني شبيه به لحن سيمبا (منظورم اين سيمبا نيست. سيمباي Lion King را مي‌گويم) وقتي كه بالاي سر جسد پدرش-موفاسا- ايستاده‌است، فرياد مي‌زنيد:

“Hey………Somebody”

و با همان حالت يأس ادامه مي‌دهيد:

“Anybody”

ناگهان اتومبيلي شبيه به خودروي پليس را پشت در مشاهده مي‌كنيد كه مي‌خواهد دور بزند و برود. به سمت در مي‌دويد. خودش است. ماشين اداره امنيت دانشگاه است. داد و بيداد مي‌كنيد، به شيشه جفتك مي‌زنيد، بالا و پايين مي‌پريد. پيرمرد راننده متوجه مي‌شود. به شما اخطار مي‌كند كه حداقل 3 متر از در فاصله بگيريد و هيچ حركت مشكوكي نكنيد. وقتي كه وارد مي‌شود از بس كه ترسيده‌ايد به جاي كارت دانشگاه، كارت اتوبوس را نشانش مي‌دهيد. براي لحظاتي، پيرمرد فكر مي‌كند كه با يك دزد دست و پا چلفتي احمق روبرو شده است. حال آن كه با يك دانشجوي دست و پا چلفتي منگل روبرو شده است. وقتي كه ماجرا را تعريف مي‌كنيد، كلي به شما دلداري مي‌دهد. به خاطر اشتباه نگهبان اصلي هم معذرت خواهي مي‌كند.

با خوشحالي دانشگاه را ترك مي‌كنيد. هنوز ته دلتان مي‌لرزد. ساعت حدود هشت و نيم است. سوار اتوبوس كه مي‌شويد، يك عده جوان مست هم سوار مي‌شوند. اين موقع شب، روز تعطيل، محله پايين شهر، جاي تعجب هم ندارد. يكي‌شان كه از همه پاتيل‌تر است پشت سر شما مي‌نشيند. مدام به شانه شما مي‌زند و به تمام مسافران اتوبوس فحش‌هاي آب‌نكشيده نثار  مي‌كند. همه لبخند مي‌زنند. شما هم لبخند مي‌زنيد تا به خانه برسيد.

 

نتیجه:  خداوند، تعطيلي، دلتنگي، بي‌كاري، اوركات، یاهو مسنجر و پرشين‌بلاگ را لعنت كناد!
مطلب تکميلی برای اين که نگيد همه‌اش منفی می‌بافم : اولش فکر می‌کردم قراره به خاطر موندن در دانشگاه در ساعات غير مجاز٬ بفرستندم آلکاتراز. ولی تا اين لحظه٬ رييس حراست!٬ رييس دانشکده و نگهبان روز شنبه٬ هر کدوم جداگانه ازم معذرت خواهی کرده‌اند. بابا شما ديگه کی هستين! (سه شنبه ۵ خرداد)
متول

[ خانه | بايگاني | نامه در وکنيد ]


اين جاها خوبه. سر بزنين

 

 

فهرست وبلاگ ها به ترتيب گردگيري شدن

 

 

 

 

 

 

 

سايت هاي خبري

 

آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدي

BBC

گويا

 

تفت

 

نبوي

 

 


خانه
بايگاني
نامه در وکنيد


 

ÌÒíÑå ÇÓÑÇÑÂãíÒ

:لوگوي وبلاگ

">

Danshjoo List

 


کنتور