بی‌بی گوش بزرگ من

رفت.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

پونزده سالی می‌شد که خیلی مریض بود. مطمئنم اون قدر راحت خوابیده بوده که حتی روحش هم نفهمیده که از خواب به مرگ رفته.

شش، هفت سالم که بود، هنوز می‌تونست راه بره. بیشتر عصرهای تابستون، بابابزرگم می‌آوردش خونه ما و خودش می‌رفت داروخانه. بابام قبلش روی ایوون و تو باغچه‌ها رو آب پاشیده بود. نمی‌دونم تا حالا هیچ وقت این لذت رو تجربه کردین یا نه. هوا داغ باشه، رو زمین آب بپاشین، آب بخار بشه بعد یه زیلو بندازین و روش بشینین. هم داغه، هم یه نسیم خنک با بوی خاک تازه می‌آد.

آره می‌گفتم. می‌اومد خونه ما. می‌رفتیم رو ایوون می‌نشستیم و تخته نرد بازی می‌کردیم. همیشه سر 20 تومن باهام شرط می‌بست. گاهی وقتا تقلب هم می‌کرد. ولی آخرش همیشه می‌ذاشت من ببرم و اون 20 تومن رو می‌داد بهم.

راهنمایی که می‌رفتم خیلی چاق بودم. مثل تانک. عاشق تخم مرغ نیمرو با گوجه فرنگی بودم. مامانم می‌گفت چون چاقم، هفته‌ای بیشتر از دو تا نباید تخم مرغ بخورم. ولی هر وقت می‌رفتیم خونه اون‌ها، مامانم رو می‌فرستاد پی نخود سیاه و برام نیمرو با گوجه درست می‌کرد. خودش با لهجه یزدی می‌گفت : «تخم و تماته»

خیلی شیرینی دوست داشت. می‌گفت آدم باید چایی رو با دو تا حب قند بخوره. بعد از تشدید مرض قندش و دو تا سکته اولش، مامانم حبه قندهاش رو کوچولو کرده بود که هم بتونه دو تا حبه بخوره، هم زیاد نخوره. ولی هیچ وقت نگاه‌های حسرت بارش به باقلوا و پشمک یادم نمی‌ره.

خیلی دلش نازک بود. هر چی که می‌شد زود گریه می‌کرد. وقتی برای قلبش باتری گذاشتند، فقط گریه کرد. وقتی سکته مغزی کرد، فقط گریه کرد. وقتی یه چشمش نابینا شد، فقط گریه کرد. هی گریه کرد و هی آب شد.

آخرین باری که دیدمش، فقط می‌تونست یه سایه محو ببینه. با صدایی که به زحمت از گلو خارج می‌شد، مامانم رو صدا می‌زد. وقتی مامانم جواب می‌داد، دیگه هیچی نمی‌گفت.

اون موقع که داشتم می‌اومدم، با همون صدای ضعیفش گفت: «مادر، الهی دور سرت. زودی برگرد.»

همیشه دیر می‌شه.

خیلی می‌خواستم یه بار دیگه اون دستای خشکش رو بگیرم و گوش‌های بزرگش رو ناز کنم.

 

 

/ 21 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرتضی

تسليت می گم. روحش شاد

صادق

مهدی جان تسلیت می‌گم.

خرامان

مهدي جان خيلي تسليت مي‌گم...غم آخرت باشه. منو ياد مامان بزرگ و بابا بزرگم انداختي. منم خيلي دلم سوخت كه قبل از فوت مامان بزرگم نتونستم ببينمش...... متاسفم

Maziyar & Maryam

سلام مهدی جان! تسلیت می‌گیم. خدا رحمتشون کنه.

بهار

خدا رحمتش کنه . منم يه مادربزرگ داشتم که عاشقش بودم. رفته .خيلی وقته رفته اما هنوزم وقتی يادش می افتم گريه ميکنم .هيچوقت نميشه فراموشش کرد.اونم تو خواب رفت.

Fatemeh

تسليت ميگم. روحش شاد.

BaHaar

مطلب :‌ چرا اليس بايد فيلتر شود .. محشر بود.. خلاصه اشک از چشمم جاری شد.. ممنون از افشاگری. از اين به بعد ميرم تو بلاگش تکبير ميگم و فحش به ضد ولايت فقيه ميدم :)

Amirali

آقا مهدی تسليت می گم . انشالا که بعد از اين هميشه شاد کامی باشه

آزاده_پيره يار

تسليت ميگم. مادر بزرگها و پدربزرگها سمبل تمام خاطرات خوب کودکی هستند و انگار با ازدست دادنشون آدم باورش ميشه که اون روزها ديگه برنميگردند. اميدوارم خدا رحمتشان کند و به شما و مخصوصا مادرتون صبر بدهد.