پوچي، جنون و خوش‌بختي

با نفس مي‌رويم بيرون، به ياد قديم‌ها توي يكي از سفره‌خانه‌هاي كثيف ميدان تجريش. ديزي و دوغ و چاي و قليان سفارش مي‌دهيم. حرف مي‌زنيم. از اين كه چرا لُنج و پوزمان همه‌اش آويزان است. از اين كه چرا هر چه بيشتر به هدف‌هاي‌مان مي‌رسيم، كم‌تر احساس خوش‌بختي مي‌كنيم. اصلاً چرا هميشه براي احساس خوش‌بختي كردن، خودمان را به يك چيزي آويزان كرده‌بوديم. مذهب، درس، تئاتر، شغل، پول، دوست، تفريح و هزار جور چيز ريز و درشت ديگر. چرا ديگر هيچ چيز جديد و در دسترسي نيست كه حال‌مان را براي مدت طولاني خوب كند.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بيرون مي‌رويم. مي‌خواهيم برويم "قدم‌گاه" ببينيم. داغ شده‌ام. حالم دارد از آدم‌ها و زمين و زمان وپياده رو و هوا و همه چيز به هم مي‌خورد. احساس تهوع دارم. سرم گيج مي‌رود. نكند ام.اس. يا مرض قند داشته باشم. كاش مي‌شد آن جلسه كوفتي فردا را يك جوري دودر كنم. اصلاً يادم نبود، فردا پلاك‌هاي فرد نمي‌توانند تردد كنند. اين هم شد قوز بالا قوز. چرا اين قدر ماشين را دور پارك كرده‌ام. مرده‌شور اين سرما خوردگي را ببرد.

سينما "آستارا"، "قدم‌گاه" ندارد. مي‌رويم طرف "فرهنگ" . جاي پارك نيست. يك كيلومتر آن‌طرف‌تر پارك مي‌كنم. مسؤول گيشه مي‌گويد تا دو روز ديگر جا ندارند. شانس ما هم امروز گه گرفته. دارم مثل مار به خودم مي‌پيچم. پيش ماشين برمي‌گرديم. راه مي‌افتيم سمت سينما "ايران". تمام تابلو‌هاي راهنمايي خيابان شريعتي اشتباه است. ما را مي‌فرستند توي يك خيابان ورود ممنوع. دلم مي‌خواهد با آخرين سرعت بروم توي شكم پاترولي كه از روبه‌رو مي‌آيد. چشم‌هايم رنگ خون شده‌اند. شرشر عرق مي‌ريزم. حتي نمي‌توانم يك كلمه حرف بزنم. فرمان را گاز مي‌گيرم. بالاخره مي‌رسيم به پل سيدخندان. ناگهان چيزي يادم مي‌آيد. يك پاركينگ طبقاتي اين نزديكي‌ها است. با سرعت به طرف آن مي‌روم. حتي نزديك است راه‌بند در ورودي آن را هم بشكنم. پيش به سوي طبقه سوم. پياده مي‌شويم. آسانسور سمت چپ خراب است. ولي چراغ سمت راستي چشمك مي‌زند. ياالله، جون بكن. بمير بيا بالا. سرانجام مي‌رسد. مي‌‌خواهم از فرط استيصال همان‌جا كف آسانسور ولو شوم و زار زار گريه كنم. طبقه اول پياده مي‌شويم. مي‌دوم. مي‌دوم. نهههههههههههههههههههههههههههه. "دست‌شويي خراب است." نهههههههههههههههههههههههههههههههه (از آن نه‌هاي توي پدر خوانده ۱ وقتي كه يارو كله اسب را زير لحاف مي‌بيند.) با نااميدي در را باز مي‌كنم. خراب نيست. مي‌خواهم همان‌جا بخوابم. همه غم‌هاي بشريت را با هم توي چاه زيباي آن مي‌ريزم.

خالي شده‌ام. از نو متولد شده‌ام. چه‌قدر همه‌چيز زيبا است. چه بامزه كه خيط مي‌شويم و سينما ايران هم پر شده. چه با حال كه ماشين‌ها مثل گاو مي‌پيچند جلويم. پشت چراغ قرمز همه دست‌شان روي بوق است. مي‌خواهم تا فردا بخندم.

زيبايي زندگي به چه چيزهاي حقيري بستگي دارد.

 

/ 3 نظر / 12 بازدید
alirezz

طرح تازه امروز ميره شورايعالی ترافيک!

davood

دقيقآ همينه.

آراد

سلام . من يه مطلبی ازت خوندم راجع به همجنسگرا بودن . ميخواستم ببينم تو هم همجنسگرا هستی؟ اگه آره لطف کن و بهم خبر بده تا بهت لينک بدم . ممنونت ميشم. خداحافظ